1155
نمیدونم آیا بعد از این یه چیز خوب در انتظارم هست یا نه. حتی نمیدونم چیزِ خوب رو چی تعریف کنم.
نمیدونم اصلا قراره چی باشه. باید خوشبین نگاه کنم یا بدبین. واقعا نمیدونم. میدونم که تمومه. ولی خب بلاتکلیفم.
نمیدونم آیا بعد از این یه چیز خوب در انتظارم هست یا نه. حتی نمیدونم چیزِ خوب رو چی تعریف کنم.
نمیدونم اصلا قراره چی باشه. باید خوشبین نگاه کنم یا بدبین. واقعا نمیدونم. میدونم که تمومه. ولی خب بلاتکلیفم.
من شکست خوردم. و قبول دارم این داستان رو.
ولی میدونی؟ این راستش یه نوع شکست هست که فکر میکنی فقط برای بقیه اتفاق میفته و تو از بیرون نظارهگری و یا میشنوی فقط که برای یکی این اتفاق افتاده.
و ناراحتیام اینجاست که آدمایی داستانِ این شکست رو میدونن که من به هیچوجه دلم نمیخواد جلوشون اینقدر پایین و بدبخت باشم. همین.
امروز رفتیم خونه پ. با ریحانه و سلمان. گل گرفتیم باز و خوب بود خوش گذشت:> و گلئه همون بود که اون دفعه کشیده بودیم و من احساس میکردم خیلی بالاتر از بدنمام.
خیلی عجیب بود. ولی خلاصه خوب هندل کردم این دفعه به نظرم.
تموم شد دیگه. اینم از این. خداحافظی با مشهد دیگه آخرین کاری هست که باید انجام بدم. نمیدونم دقیقاً چه حسی باید داشته باشم.
هنوز شاید یه کوچولو دلم بوس و بغل میخواد. ایشالا اونم زودتر رفع میشه.
وقتی همه برن میمونی برا من تو بازم
میگه برام تو این دنیا کسی غیر تو نیست
توی من میل به کسی جز میل به تو نیست
کل دنیا رو گشتم کسی عین تو نی
بهترین حس شدی چرا یه عیب به تو نی
میگم میخوام فقط بهم تکیه کنی
حس دوست داشتنُ برام زنده کنی
میخوام وقتی از همه دلت پُره
فقط زنگ بزنی به من و گریه کنی
ولی
صداها میگن که تو هم میری...
میدونید چی در مورد دوستها جالبه؟ اینکه احمقانهترین اتفاقات ممکن رو براشون تعریف میکنی و با ذوق گوش میدن و نظر میدن. و براشون مهمه چجوری گذشته، به حرفات میخندن، تعجب میکنن، حسِ خودت رو میپرسن.
الان که برای مامان و بابا که هیچی، برای سحر و سمیرا هم مهم نیستم، این داستان خیلی برام پررنگتره.
کاش یاد میگرفتم از هیچکس توقع نداشته باشم. اونجوری شاید هیچوقت ناراحت نمیشدم. مثلا الان خیلی خیلی ناراحتم که بابا یک هفتهست بهم زنگ نزده، یا حتی یک پیام نداده. خیلی دلم گرفته. خیلی. اگر هم بگم نه برام مهم نیست چرت گفتم. خیلیم برام مهمه. آدم توی دنیای بچگی خودش همیشه فکر میکنه که یه روزی اگه کلِ دنیا علیه تو باشه، خانوادهت پشتت هستن. و وقتی میبینی اینم غلطه، واقعا دلت میگیره.
دیگه نهایتا تا آخر عمرم ازم متنفرن و باهام حرف نمیزنن. چیکار کنم دیگه؟
ایفوریا روی ماری.
پنجشنبه شب رفتم خونه کیمیا اینا چون تولد صبا بود، بعد بیدار موندیم، حرف زدیم و مستند تد باندی دیدیم. آخرین گرلزنایت بود به هرحال:)
صبح برگشتم دانشگاه، یه رویداد سئو بود رفتم. جالب بود.
شب با ص. و ریحانه و رضا خونه گرفتیم بریم گل بکشیم:> رفتیم و واقعا خوش گذشت.
یعنی اینجوری که الان نمیتونم بگم چجوری و چقدر خوش گذشت، ولی میدونم که خوش گذشته:)) پانتومیم بازی کردیم، سیگار کشیدیم و خوش گذشت.
اینم یه حسن ختام خوبِ دیگه بود:))
کلا فهمیدم باید زندگی رو آسون گرفت. نمیدونم حقیقتاً. شاید ده سال دیگه برگردم و به این روزا که نگاه کنم بگم عجب خری بودم:)) ولی خب. آدم همینه. چیکار میشه کرد؟ اگه عمری بود، دو روز دیگه دو تا خاطره داشته باشم برای بچههام تعریف کنم:))
بیشتر از هر وقت دیگهای نیاز دارم خودم رو برای یکی لوس کنم:( اونم بغلم کنه بوسم کنه و مواظبم باشه تا خوب شم.
هیچکس نیست... هیچکس. حتی بابا یا مامان زنگ نزدن بگن که حالت چطوره...:)
چقدر دیشب گریه کردم، چقدر درد کشیدم..
دیروز عصر با ص. رفتیم اثر شیرکاکائو خوردیم، کلی حرف زدیم:( راه رفتیم و خوش گذشت.
وای خدایا چه دردی کشیدم دیشب. فقط نشسته بودم اشک میریختم.
امروز صبح رفتم دندونم رو کشیدم.
دارم از سرما میمیرم.
دیشب که به عاطفه گفتم، جاجم نکرد. سرزنشم نکرد. حتی گفت خودت هم الان خودت رو جاج نکن.
صبح اومد پیشم:( بعد رفت و عصر با هم رفتیم کافه.
عکس گرفتیم، حرف زدیم، پیادهروی کردیم.
دلم میخواست تو همین لحظهها تموم شم. نقطه پایانم همینجا باشه.
بارها به این موضوع فکر کردم. اون روز که توی برف با عاطفه سیگار میکشیدیم، امروز، وقتایی که باهاش وقت میگذرونم. دوست دارم دنیا همونجا تموم شه، عمرم تموم شه، چون حداقل میدونم که خوشحال مُردم.
از رفتنِ این آدم از زندگیم بیشتر از هرچیز دیگهای ناراحت میشم.
دیشب به چی تموم شد؟ به سلف هارم.
خودمم باورم نمیشه و حسِ احمقها رو دارم.
به عاطفه گفتم. به سروش هم گفتم.
ولی نمیدونم. میدونم که کارِ احمقانهای بود، اما انجامش دادم. و هیچ ایدهای ندارم که چرا.
عاطفه میگه شاید یه تخلیه روانی بود واسه این همه فشار روحی که این مدت تحمل کردم.
سروش میگه که روحت خستهست. نیاز به استراحت داری.
نمیدونم. کاش مامان بابا میفهمیدن. البته که همین الانش هم آلردی قهرن و خب. چی بگم.
کاش خودم ماشین داشتم.
داره برف میاد. همهجا سفید شده. خوشحال نیستم. پیاماسم. تنهام. پول ندارم. قسط این ماهم مونده. با اینکه پول ندارم ولی بازم دلم میخواد شومیز مشکی بخرم. البته که تقریبا هیچی پول ندارم چون که غذا هم نمیده دانشگاه این روزا. از تخممرغ خوردن خستهم، واقعا بدمزهست. برف میاد، دلم میخواد برم بیرون. خیلی قشنگه. هیچکس نیست که باهاش برم بیرون. البته نباید هم برم بیرون، چون پروژههام رو تحویل ندادم. تقریبا هیچی هم بلد نیستم که بزنم و سریع تموم شن. فقط دارم چرت و پرت براشون تفت میدم. یکی از نمرههامو زدن و خب خیلی کمه. به استادش پیام هم دادم و سین نکرد. نمیدونم چیکار کنم. نباید این ترم مشروط شم. اگر مشروط شم بیچاره میشم.. فکر کنم بیچاره شدم.. نمیدونم چیکار کنم. دلم هیچی نمیخواد. نه هدفی، نه پولی، نه کسی که دوستم داشته باشه، نه هیچی. والا چی بگم. غر نمیزنم و شکایت هم نمیکنم البته. فقط دلم خواست اینارو اینجا بنویسم.
میدونم که همه چیز درست میشه، یا حداقل بهتر میشه.
دیروز بالاخره ص. رو دیدم:> بهم کمک کرد پروژهمو بزنم:( واقعا خجالت کشیدم.
موهاشو گوجهای بسته بود و واقعا بامزه:*
عشقت اما به غمهایش نمیارزید.
خوابگاه تنها موندم، چون باید پروژههامو تحویل بدم.
پول دستم اومد ولی رفت:( خدایا خواهش میکنم قسط این ماهم نمونه. لطفا:(
دیروز تتو زدم. با عاطفه رفتیم.
جملهی c'est la vie رو زدم. به فرانسوی یعنی اینکه زندگی همینه. That's life.
به نظرم قشنگه. دوستش دارم. امیدوارم پشیمون نشم.
شاید این آخرین جمعهی مشهد بود.
هیچ ایدهای ندارم که چجوری میخوام قسط این ماهم رو بدم. ولی خدا هیچوقت دست آدم رو خالی نمیذاره. واقعا همیشه تا اینجا ثابت شده بهم و جور شده برام. در نتیجه اینم میسپرم به خودت خدا. من نمیدونم چجوری میشه که بشه.
حقیقتاً در حالِ حاضر تمایل نسبتاً شدیدی به گل دارم.