سـبـا نـوشـت

1155

نمی‌دونم آیا بعد از این یه چیز خوب در انتظارم هست یا نه. حتی نمیدونم چیزِ خوب رو چی تعریف کنم.

نمی‌دونم اصلا قراره چی باشه. باید خوش‌بین نگاه کنم یا بد‌بین. واقعا نمی‌دونم. می‌دونم که تمومه. ولی خب بلا‌تکلیفم.

یکشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۲ سبا

1154

من شکست خوردم. و قبول دارم این داستان رو.

ولی میدونی؟ این راستش یه نوع شکست هست که فکر می‌کنی فقط برای بقیه اتفاق میفته و تو از بیرون نظاره‌گری و یا می‌شنوی فقط که برای یکی این اتفاق افتاده.

و ناراحتی‌ام اینجاست که آدمایی داستانِ این شکست رو میدونن که من به هیچ‌وجه دلم نمی‌خواد جلوشون اینقدر پایین و بدبخت باشم. همین.

یکشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۲ سبا

1153

امروز رفتیم خونه پ. با ریحانه و سلمان. گل گرفتیم باز و خوب بود خوش گذشت:> و گل‌ئه همون بود که اون دفعه کشیده بودیم و من احساس می‌کردم خیلی بالاتر از بدنم‌ام.

خیلی عجیب بود. ولی خلاصه خوب هندل کردم این دفعه به نظرم.

تموم شد دیگه. اینم از این. خداحافظی با مشهد دیگه آخرین کاری هست که باید انجام بدم. نمی‌دونم دقیقاً چه حسی باید داشته باشم.

یکشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۲ سبا

1152

هنوز شاید یه کوچولو دلم بوس و بغل می‌خواد. ایشالا اونم زود‌تر رفع می‌شه.

شنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۲ سبا

1151

وقتی همه برن میمونی برا من تو بازم

میگه برام تو این دنیا کسی غیر تو نیست

توی من میل به کسی جز میل به تو نیست

کل دنیا رو گشتم کسی عین تو نی

بهترین حس شدی چرا یه عیب به تو نی

میگم می‌خوام فقط بهم تکیه کنی

حس دوست داشتنُ برام زنده کنی

می‌خوام وقتی از همه دلت پُره

فقط زنگ بزنی به من و گریه کنی

ولی

صدا‌ها میگن که تو هم میری...

شنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۲ سبا

1150

می‌دونید چی در مورد دوست‌ها جالبه؟ اینکه احمقانه‌ترین اتفاقات ممکن رو براشون تعریف می‌کنی و با ذوق گوش می‌دن و نظر می‌دن. و براشون مهمه چجوری گذشته، به حرفات می‌خندن، تعجب می‌کنن، حسِ خودت رو می‌پرسن.

الان که برای مامان و بابا که هیچی، برای سحر و سمیرا هم مهم نیستم، این داستان خیلی برام پر‌رنگ‌تره.

کاش یاد می‌گرفتم از هیچکس توقع نداشته باشم. اونجوری شاید هیچ‌وقت ناراحت نمی‌شدم. مثلا الان خیلی خیلی ناراحتم که بابا یک هفته‌ست بهم زنگ نزده، یا حتی یک پیام نداده. خیلی دلم گرفته. خیلی. اگر هم بگم نه برام مهم نیست چرت گفتم. خیلیم برام مهمه. آدم توی دنیای بچگی خودش همیشه فکر می‌کنه که یه روزی اگه کلِ دنیا علیه تو باشه، خانواده‌ت پشتت هستن. و وقتی می‌بینی اینم غلطه، واقعا دلت میگیره.

دیگه نهایتا تا آخر عمرم ازم متنفرن و باهام حرف نمیزنن. چیکار کنم دیگه؟

شنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۲ سبا

1149

ایفوریا روی ماری.

شنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۲ سبا

1148

پنجشنبه شب رفتم خونه کیمیا اینا چون تولد صبا بود، بعد بیدار موندیم، حرف زدیم و مستند تد باندی دیدیم. آخرین گرلز‌نایت بود به هر‌حال:)

صبح برگشتم دانشگاه، یه رویداد سئو بود رفتم. جالب بود.

شب با ص. و ریحانه و رضا خونه گرفتیم بریم گل بکشیم:> رفتیم و واقعا خوش گذشت.

یعنی اینجوری که الان نمی‌تونم بگم چجوری و چقدر خوش گذشت، ولی می‌دونم که خوش گذشته:)) پانتومیم بازی کردیم، سیگار کشیدیم و خوش گذشت.

اینم یه حسن ختام خوبِ دیگه بود:))

کلا فهمیدم باید زندگی رو آسون گرفت. نمی‌دونم حقیقتاً. شاید ده سال دیگه برگردم و به این روزا که نگاه کنم بگم عجب خری بودم:)) ولی خب. آدم همینه. چیکار می‌شه کرد؟ اگه عمری بود، دو روز دیگه دو تا خاطره داشته باشم برای بچه‌هام تعریف کنم:))

شنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۲ سبا

1147

بیشتر از هر وقت دیگه‌ای نیاز دارم خودم رو برای یکی لوس کنم:( اونم بغلم کنه بوسم کنه و مواظبم باشه تا خوب شم.

هیچکس نیست... هیچکس. حتی بابا یا مامان زنگ نزدن بگن که حالت چطوره...:)

چقدر دیشب گریه کردم، چقدر درد کشیدم..

یکشنبه ۲۲ بهمن ۱۴۰۲ سبا

1146

دیروز عصر با ص. رفتیم اثر شیرکاکائو خوردیم، کلی حرف زدیم:( راه رفتیم و خوش گذشت.

یکشنبه ۲۲ بهمن ۱۴۰۲ سبا

1145

وای خدایا چه دردی کشیدم دیشب. فقط نشسته بودم اشک می‌ریختم.

امروز صبح رفتم دندونم رو کشیدم.

یکشنبه ۲۲ بهمن ۱۴۰۲ سبا

1144

دارم از سرما میمیرم.

یکشنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۲ سبا

1143

دیشب که به عاطفه گفتم، جاجم نکرد. سرزنشم نکرد. حتی گفت خودت هم الان خودت رو جاج نکن.

صبح اومد پیشم:( بعد رفت و عصر با هم رفتیم کافه.

عکس گرفتیم، حرف زدیم، پیاده‌روی کردیم.

دلم می‌خواست تو همین لحظه‌ها تموم شم. نقطه پایانم همینجا باشه.

بارها به این موضوع فکر کردم. اون روز که توی برف با عاطفه سیگار می‌کشیدیم، امروز، وقتایی که باهاش وقت می‌گذرونم. دوست دارم دنیا همونجا تموم شه، عمرم تموم شه، چون حداقل می‌دونم که خوشحال مُردم.

از رفتنِ این آدم از زندگیم بیشتر از هرچیز دیگه‌ای ناراحت می‌شم.

شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۲ سبا

1142

دیشب به چی تموم شد؟ به سلف هارم.

خودمم باورم نمی‌شه و حسِ احمق‌ها رو دارم.

به عاطفه گفتم. به سروش هم گفتم.

ولی نمیدونم. می‌دونم که کارِ احمقانه‌ای بود، اما انجامش دادم. و هیچ ایده‌ای ندارم که چرا.

عاطفه میگه شاید یه تخلیه روانی بود واسه این همه فشار روحی که این مدت تحمل کردم.

سروش میگه که روحت خسته‌ست. نیاز به استراحت داری.

نمی‌دونم. کاش مامان بابا می‌فهمیدن. البته که همین الانش هم آلردی قهرن و خب. چی بگم.

شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۲ سبا

1141

کاش خودم ماشین داشتم.

جمعه ۱۳ بهمن ۱۴۰۲ سبا

1140

داره برف میاد. همه‌جا سفید شده. خوشحال نیستم. پی‌ام‌اسم. تنهام. پول ندارم. قسط این ماهم مونده. با اینکه پول ندارم ولی بازم دلم می‌خواد شومیز مشکی بخرم. البته که تقریبا هیچی پول ندارم چون که غذا هم نمیده دانشگاه این روزا. از تخم‌مرغ خوردن خسته‌م، واقعا بد‌مزه‌ست. برف میاد، دلم می‌خواد برم بیرون. خیلی قشنگه. هیچکس نیست که باهاش برم بیرون. البته نباید هم برم بیرون، چون پروژه‌هام رو تحویل ندادم. تقریبا هیچی هم بلد نیستم که بزنم و سریع تموم شن. فقط دارم چرت و پرت براشون تفت میدم. یکی از نمره‌هامو زدن و خب خیلی کمه. به استادش پیام هم دادم و سین نکرد. نمی‌دونم چیکار کنم. نباید این ترم مشروط شم. اگر مشروط شم بیچاره می‌شم.. فکر کنم بیچاره شدم.. نمی‌دونم چیکار کنم. دلم هیچی نمی‌خواد. نه هدفی، نه پولی، نه کسی که دوستم داشته باشه، نه هیچی. والا چی بگم. غر نمیزنم و شکایت هم نمی‌کنم البته. فقط دلم خواست اینارو اینجا بنویسم.

میدونم که همه چیز درست می‌شه، یا حداقل بهتر می‌شه.

جمعه ۱۳ بهمن ۱۴۰۲ سبا

1139

دیروز بالاخره ص. رو دیدم:> بهم کمک کرد پروژه‌مو بزنم:( واقعا خجالت کشیدم.

موهاشو گوجه‌ای بسته بود و واقعا بامزه:*

جمعه ۱۳ بهمن ۱۴۰۲ سبا

1138

عشقت اما به غم‌هایش نمی‌ارزید.

جمعه ۱۳ بهمن ۱۴۰۲ سبا

1137

خوابگاه تنها موندم، چون باید پروژه‌هامو تحویل بدم.

جمعه ۱۳ بهمن ۱۴۰۲ سبا

1136

پول دستم اومد ولی رفت:( خدایا خواهش می‌کنم قسط این ماهم نمونه. لطفا:(

شنبه ۷ بهمن ۱۴۰۲ سبا

1135

دیروز تتو زدم. با عاطفه رفتیم.

جمله‌ی c'est la vie رو زدم. به فرانسوی یعنی اینکه زندگی همینه. That's life.

به نظرم قشنگه. دوستش دارم. امیدوارم پشیمون نشم.

شاید این آخرین جمعه‌ی مشهد بود.

شنبه ۷ بهمن ۱۴۰۲ سبا

1135

هیچ ایده‌ای ندارم که چجوری می‌خوام قسط این ماهم رو بدم. ولی خدا هیچ‌وقت دست آدم رو خالی نمیذاره. واقعا همیشه تا اینجا ثابت شده بهم و جور شده برام. در نتیجه اینم می‌سپرم به خودت خدا. من نمی‌دونم چجوری می‌شه که بشه.

یکشنبه ۱ بهمن ۱۴۰۲ سبا

1134

حقیقتاً در حالِ حاضر تمایل نسبتاً شدیدی به گل دارم.

یکشنبه ۱ بهمن ۱۴۰۲ سبا
© سـبـا نـوشـت