933
واسه فردا بلیط گرفتم که برم خونه:( بعد از این همه مدت.
واسه فردا بلیط گرفتم که برم خونه:( بعد از این همه مدت.
نمیدونم این هفته برم خونه یا نه:(
کاش مشکل بابا زودتر حل شه. حتی اونقدر آدم خوبی نیستم که بتونم دعا کنم.
ناراحتم از خیلی چیزا. میدونم که پیاماسم. ولی روزی دست کم یک بار رو هق هق گریه میکنم.
چقدر سخته که با خودم میگم کاش دوستم داشت.
واقعا دیگه نمیدونم برای خوشحالیش باید چیکار میکردم که نکردم. هرکار که میتونستم و بلد بودم کردم. دریغ از اینکه اون حتی کوچیکترین تلاشی کنه که برام کاری کنه حتی.
به یه سری برنامه ریزی و مدیریت مالی نیاز دارم واقعا:/
بعضی وقتا با خودم میگم اونقدر هم آدم بدی نیستم که لیاقتم این رفتارا باشه. این رفتار که کاملا عادیه باهام، انگار اصلا براش مهم نیستم. این رفتار که هیچوقت خوشحالیم براش مهم نیست. بعضی وقتا میگم اونقدر آدم بدی نیستم که لیاقتم این باشه.. من سعی میکنم آدم خوبی باشم حتی..
تو نمیتوانی بفهمی. احساس میکنم که با سر به اعماق ورطهای سقوط میکنم و حتی حق ندارم که برای نجات خود تقلایی بکنم. نمیتوانم.
شاید باید یکم کمتر سخت بگیرم.
موهامو شونه کرد و بست:)) دلم نمیاد بازشون کنم:)
دیتِ موردعلاقهی الانم اینه که با هم بریم بیرون پیتزا و سیبزمینی بخوریم، حرف بزنیم، بخندیم و حالمون از کنار همدیگه بودن خوب باشه:) بعد بریم خونه و با بوس و بغل بخوابیم. چقدر دوره.. خیلی دور.
واقعا من آدمیام که نمیتونم ناراحتی یا عصبانیت خودمو نشون بدم. میرم خودم گریههامو میکنم بعدشم با طرف عین قبل رفتار میکنم.
دلم میخواست همخوابگاهیهای بهتری داشته باشم.
فکر کنم همینا هم که تحملم میکنن لطف میکنن البته.
بابا اومد پیشم:) خوش گذشت بهمون این مدت.
یکم mixed feelings دارم از این که بابا فردا میاد و میبینمش. امیدوارم بهش بد نگذره با من. چی بگم.
دلم میخواد توی طاقچه بیشتر کتاب بخونم. هم از لحاظ قیمت خیلی برام خوبه و هم از لحاظ این که همیشه و همه جا میتونه همراهم باشه. امیدوارم بتونم عملیش کنم.
نمیخواهم خودم را بکشم، اما میتوانم بگویم که اگر یک پیانو در حالِ سقوط از سقفِ این ساختمان بود و من در حال رد شدن بودم، فرار نمیکردم.
کاش بتونم باز گند نزنم به همه چی.