اومدم خونه. روز سه شنبه راه افتادم و چهارشنبه ظهر رسیدم. با نزدیک به شیش ساعت تاخیر.
ولی خب رسیدم. بابا اومد دنبالم.
اومدم خونه رفتم سرو سحر رو ببینم و یه نخ سیگار هم کشیدم.
برگشتم خونه. شب با سحر و دوستش هانیه رفتیم تئاتر آنتیگونه رو دیدیم، برگشتیم چیپس و ماست خریدیم و سحر تمام اتفاقهایی که این مدت براش افتاده بود رو بهم گفت.
روز بعدش سمیرا اومد. طرح تتوش رو آماده کردم و رفتم براش چاپ کنم، رفتم سیگار هم کشیدم و برگشتم خونه. عصر با مامان و سمیرا رفتیم خرید و بعدش هم رفتیم دنبال دایی که یه جا بریم لپتاپ ببینیم. برای مطب سمیرا.
جمعه هم صبح خونه بودم، عصر زهرا اومد دنبالم رفتیم فنجانه یه چیزی خوردیم و سیگار کشیدیم. بعد هم رفتم خونه دایی اینا.
واقعا مواجه با فامیل برام سخته، هرچقدر هم که دلتنگشون باشم.
امروز صبح هم قرار بود با سحر و سمیرا بریم صبحونه که نرفتیم. امروز عصر هم با رؤیا میرم تئاتر سایکوسیس رو ببینم.
خیلی خیلی خیلی زیادی همه چیز برام پوچ و بیهوده شده. نمیدونم میخوام چیکار کنم. میخوام بپذیرم که شکست خوردم ولی یادِ حرف بابای کیمیا میفتم که بهم گفت خودت قبول نکن که شکست خوردی. قبول کن که راه اشتباهی رفتی.
واقعا نمیدونم چیکار کنم. نمیخوام اجازه بدم حالِ بدم شروع بشه. نمیخوام اجازه بدم هر روز گریه کردنهام شروع بشه. دلم میخواد زود جلوش رو بگیرم و سعی کنم که اجازه ندم این اتفاق بیفته. دیگه دلم نمیخواد گریه کنم. دلم میخواد یه کاری برای زندگیم کنم. ولی نمیدونم چیکار.
دلم نمیخواد بمیرم. دلم میخواد از اول وجود نداشته باشم.