سـبـا نـوشـت

1175

یه زمانی معتقد بودم آدم لحظه‌ای میمیره که امیدشو از دست بده. حالا اما در کمال تعجب زنده‌ام بدون پشیزی امید. فکر کنم اگر امیدتو از دست بدی و بتونی ازش جون سالم به در ببری، وارد مرحله پسا‌نا‌امیدی میشی که مثل خلأ میمونه. صرفاً زنده‌ای چون تا حالا نمُردی.

دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۴۰۲ سبا

1174

دانشجویِ شهر دیگه بودن به من یاد داد که ما به هیچ مکانی تعلق نداریم، مگر اینکه کسی اونجا دوستمون داشته باشه.

دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۴۰۲ سبا

1173

هفته پیش جمعه شب تصمیم گرفتم برم مشهد. بدون هیچ پولی. اندازه پول بلیطم هم نداشتم. از بابا گرفتم و بلیط اتوبوس گرفتم. چون قطار نبود و خیلی هم تاخیر داشت اون دفعه. بلیط رو گرفتم یه‌کم وسیله جمع کردم، حالا خوابم هم نمی‌برد. خلاصه صبح بیدار شدم، وسایلم رو جمع کردم، یه‌کم گریه کردم باز. بعد دیگه اسنپ گرفتم رفتم ترمینال. ساعت 6 عصر راه افتاد اتوبوس، فرداش ساعت 8 صبح رسیدم مشهد. اتوبوس هم اونقدر بد و سخت نبود، یعنی یه‌کم کمردرد که شدم قاعدتاً ولی خب اونقدر سخت نبود. بحث دشویی‌ش فقط اذیت می‌کرد.

خلاصه که رسیدم مشهد، رفتم مستقیم خوابگاه. وسایلم رو گذاشتم. ریحانه رو دیدم. بعد رفتم حموم و رفتم دانشکده، کیمیا رو دیدم، عاطفه و نازنین رو دیدم. بعدم رفتم کافی شاپ دانشکده نشستم با کیمیا. دیگه بعدش هم با نازنین و سلمان و اینا رفتیم یه جا ساندویچ گرفتیم و توی پارک کنار دانشگاه نشستیم خوردیم. بعدش هم ص. رو دیدم. خوشحالم که الان دیگه حسی بهش ندارم. و می‌شه کنارم مثل یه دوست باشه. دوست خوبی هم هست حالا به نسبت.

خلاصه اینکه عصر هم با سوگند و ریحانه و کیمیا رفتیم بیرون، بعد با ریحانه و کیمیا رفتیم باقلوا بستنی خوردیم:> بعدش هم رفتیم خونه کیمیا اینا. شب با کیمیا کلی حرف زدم و خوب بود.

صبح اومدم خوابگاه، سروش بهم زنگ زد. گفت متاسفم که اینجوری فهمیدی که آدما چقدر میتونن حرومزاده باشن. ولی همینه که هست. عصر رفتم اون پسره که ارشد اقتصاد بود رو دیدم، نمی‌دونم چرا. ولی دیدم خلاصه. بعد هم با عاطفه رفتیم فلور. یه‌کم حرف زدیم و اینا. شب هم دانشگاه میبرد حرم ساعت 11 و نیم. و با ریحانه رفتیم.

سه شنبه هم بارون میبارید کلی، صبح بیدار شدم رفتم واسه سحر و سمیرا یه چیزی بخرم، واسه مامان هم زرشک بخرم، خلاصه توی همون بارون رفتم بیرون. و خیلی هم خوب بود و حس خوبی داشت. دیگه خلاصه برگشتم دانشگاه و شب رفتیم خونه یکی از دوستای ریحانه. دیگه خلاصه نشستیم و اینا، یه آدم جدید به اسم م. شب اومد دنبالم که بریم دور بزنیم، که حالا خیلی نشد، ولی خب. خوشم اومد ازش حقیقتا. خیلی. نمی‌دونم چرا. این واقعیت رو باید در نظر بگیرم که مست بودم البته. ولی خب. گفت که اصلا به من نگاه اینجوری نداره و این حرفا. بهتره که منم قبول کنم این داستان رو و باز خودم رو کوچیک نکنم که یه نفر دوستم داشته باشه. حقیقتاً میدونی، میدونم که اینم میگذره و اهمیتش برام خیلی کم میشه. ولی خب. الان حقیقتاً یه‌کم برام مهمه، نمی‌شه اونقدر کم کرد اهمیتش رو. خلاصه که شب برگشتم خونه مهران و همونجا شب خوابیدیم. صبح برگشتیم خوابگاه با بچه‌ها، کیمیا عصر اومد رفتیم بیرون. یه شلوار بنفش گرفتم:> و شب هم اومدم خوابگاه. صبح بیدار شدم، الکی منتظر م. نشستم که بگه عصر بریم بیرون. و خب نگفت. ولی خیلی احمقم که منتظر نشستم. بعد رفتم با عاطفه و خواهرش و یه نفر دیگه دالاهو. خیلی سرد بود زود رفتم خونه کیمیا اینا. کیمیا برام کیک شکلاتی درست کرد برای تولدم. و عکس گرفتیم و اینا.

صبح جمعه هم برگشتم خوابگاه، ریحانه ناخونامو درست کرد. بعد هم وسایلم رو جمع کردم و رفتم راه‌آهن. سوار قطار شدم و امروز صبح ساعت 7 رسیدم خونه. امیدوارم حالم اونقدر بد نباشه دیگه. امیدوارم یه‌کم آسون‌تر برام بگذره. بعد عید هم میخوام برم باز. نمی‌دونم حالا بشه یا نه.

در کل اینکه خیلی یهویی رفتم. ولی خب خوش گذشت تقریبا. و جالب بود.

یه خانومه توی قطار می‌گفت زن باید دوست داشته بشه، دوست داشته شدن به زن حس زیبایی می‌ده. ولی دوست داشتن برای زندگی کافی نیست، طرف مقابلت باید عرضه داشته باشه زندگی رو جمع کنه. جالب بود در کل. حالا نمی‌دونم چقدر موافقم با حرفاشون ولی خب.

شنبه ۲۶ اسفند ۱۴۰۲ سبا

1172

امروز رفتم پیش روانپزشک دوباره.

چون حس می‌کنم که خیلی حالم بده و حتی برای کار‌های روزمره هم انرژی ندارم.

و دیروز حتی یه لحظه یه استرس خیلی شدید و ناراحتی شدید گرفتم که یعنی یه لحظه حس کردم دارم میمیرم. انگار واقعا می‌شه از ناراحتی مُرد. و یه‌‌جوری شدم که اینقدر حالم بد بود که همش می‌خواستم به یکی زنگ بزنم و بگم من خیلی حالم بده. دارم میمیرم. ولی هیچکس نبود که بهش زنگ بزنم...

دارو گرفتم باز. امیدوارم بهم کمک کنه. نمی‌دونم دیگه.

چهارشنبه ۱۶ اسفند ۱۴۰۲ سبا

1171

یه اوتمیل اورنایت درست کردم. نمی‌دونم واقعا چه مزه‌ای بشه. امیدوارم مزه سگ نده و قابل خوردن باشه.

یکشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۲ سبا

1170

دیروز با رؤیا رفتیم تئاتر سایکوسیس رو دیدیم. جالب بود.

یکشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۲ سبا

1169

تو که می‌دونی تهِ داستان رو... چرا خودت رو اذیت می‌کنی و امید واهی داری برای خودت؟ بیخیال شو. بسه.

یکشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۲ سبا

1168

از پنجره اتاقم سیگار کشیدم در حالی که مامان توی خونه بود:/ البته نصفشو کشیدم ولی واقعا الان میگم یه‌کم فکر کردی با خودت؟:))

حقیقتاً هم اونقدر مهم نبود. نسخ بودم. بارون هم خیلی قشنگ میباره و حیفه. هنوزم دلم می‌خواد بزنم بیرون و سیگار بکشم و برگردم. ولی اونقدر حوصله ندارم حقیقتا.

یکشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۲ سبا

1167

امروز همش توی فکر اینم که برای چی اینقدر زود اومدم خونه؟:( من که میتونستم حداقل تا آخر اسفند بمونم. این چه کاری بود؟

واقعا خودم رو درک نمی‌کنم. ولی از اون طرف هم میگم بالاخره که باید میومدم... میدونی؟ بالاخره اون داستان باید یه جایی تموم میشد و آخرش هم این بود.

ولی نمی‌دونم. خیلی غمگینم این روزا. و همش احساس می‌کنم که لبه‌ی یه پرتگاهم. پرتگاهی که اگه حواسم نباشه و پرت شم، باز به دوره‌ی افسردگی شدیدی میرسم. باز دارو. باز اینکه هیچی خوب نمی‌شه. میدونی؟ انگار خودم رو به زور نگه داشتم.

یکشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۲ سبا

1166

چقدر دلم می‌خواست یه بهار/ماه رمضون رو مشهد باشم... نشد. حیف.

شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۲ سبا

1165

میدونی مشکل کجاست؟ اینکه نمی‌دونم دلم چی رو می‌خواد بیشتر از همه.

زندگی توی خونه سخته. خیلی هم سخته. من نمی‌دونم میتونم بمونم اینجا و باز برای کنکور بخونم یا نه. از اون طرف ولی واقعا دلم میخواد که شانسم رو امتحان کنم ببینم چی میشه.

شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۲ سبا

1164

جدی نمی‌تونم با کلمات براتون توضیح بدم که چقدر زندگی در حال حاضر برام پوچه.

شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۲ سبا

1163

خوشحالم که حس‌هام نسبت به ص. از بین رفت. واقعا خوشحالم.

شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۲ سبا

1162

چقدر هفته پیش خوب بود، بیشترش رو چت بودم. و حالیم نبود که چی قراره بشه. خیلی خوب بود. واقعا راضی.

شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۲ سبا

1161

فلیپ موریس سفید بیشتر کصشره تا سیگار. همون آریزونا واسه خودم آورده بودم ای کاش:((

شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۲ سبا

1160

اصلا دلم تولد امسالم رو نمی‌خواد. اصلا منتظرش نیستم. اصلا دلم چیزی نمی‌خواد. دلم نمی‌خواد گوشیم زنگ بخوره. دلم نمیخواد گوشی مامان زنگ بخوره.

شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۲ سبا

1159

نمیدونم دارم چیکار می‌کنم.

شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۲ سبا

1158

کاش یه‌کم پول داشتم که بدون دغدغه یه‌کم یه کاری می‌کردم، یه استراحتی برام می‌شد و بعد برمی‌گشتم به زندگی عادی. حیف که هیچی پول ندارم...

شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۲ سبا

1157

اومدم خونه. روز سه شنبه راه افتادم و چهارشنبه ظهر رسیدم. با نزدیک به شیش ساعت تاخیر.

ولی خب رسیدم. بابا اومد دنبالم.

اومدم خونه رفتم سرو سحر رو ببینم و یه نخ سیگار هم کشیدم.

برگشتم خونه. شب با سحر و دوستش هانیه رفتیم تئاتر آنتیگونه رو دیدیم، برگشتیم چیپس و ماست خریدیم و سحر تمام اتفاق‌هایی که این مدت براش افتاده بود رو بهم گفت.

روز بعدش سمیرا اومد. طرح تتوش رو آماده کردم و رفتم براش چاپ کنم، رفتم سیگار هم کشیدم و برگشتم خونه. عصر با مامان و سمیرا رفتیم خرید و بعدش هم رفتیم دنبال دایی که یه جا بریم لپ‌تاپ ببینیم. برای مطب سمیرا.

جمعه هم صبح خونه بودم، عصر زهرا اومد دنبالم رفتیم فنجانه یه چیزی خوردیم و سیگار کشیدیم. بعد هم رفتم خونه دایی اینا.

واقعا مواجه با فامیل برام سخته، هرچقدر هم که دلتنگ‌شون باشم.

امروز صبح هم قرار بود با سحر و سمیرا بریم صبحونه که نرفتیم. امروز عصر هم با رؤیا میرم تئاتر سایکوسیس رو ببینم.

خیلی خیلی خیلی زیادی همه چیز برام پوچ و بیهوده شده. نمی‌دونم می‌خوام چیکار کنم. می‌خوام بپذیرم که شکست خوردم ولی یادِ حرف بابای کیمیا میفتم که بهم گفت خودت قبول نکن که شکست خوردی. قبول کن که راه اشتباهی رفتی.

واقعا نمی‌دونم چیکار کنم. نمی‌خوام اجازه بدم حالِ بدم شروع بشه. نمی‌خوام اجازه بدم هر روز گریه کردن‌هام شروع بشه. دلم می‌خواد زود جلوش رو بگیرم و سعی کنم که اجازه ندم این اتفاق بیفته. دیگه دلم نمی‌خواد گریه کنم. دلم می‌خواد یه کاری برای زندگی‌م کنم. ولی نمی‌دونم چیکار.

دلم نمی‌خواد بمیرم. دلم می‌خواد از اول وجود نداشته باشم.

شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۲ سبا

1156

این اون دنیایی نیست که من آرزوی زندگی کردنش رو داشته باشم.

شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۲ سبا
© سـبـا نـوشـت