1053
دیگه حق ندارم جایی درمورد تنهایی و ناراحتی بنویسم. چون همهش تقصیر خودمه. به خاطر کارای خودمه. هیچکس دیگهای مقصر نیست.
دیگه حق ندارم جایی درمورد تنهایی و ناراحتی بنویسم. چون همهش تقصیر خودمه. به خاطر کارای خودمه. هیچکس دیگهای مقصر نیست.
دیگه نمیدونم از مزخرف بودن این هفته بگم یا این ماه یا کلا این سال که از اول برام هیچ خوشی ای نداشته. فقط میتونم بگم کاش زودتر بمیرم. شاید هم خودم کاری کردم. این روزا دیگه واقعا بریدم.
هیچی رو یادم نمیره. در حقیقت دقیقا برعکس، همه چیز خیلی بدتر یادم میمونه.
البته که تمام این وضعیت رو خودم به وجود آوردم. و همه ش تقصیر منه.
کاش میتونستم یک نقطه بذارم و تموم شم.
وقتایی که سیگار میکشم و همزمان گریه میکنم واقعا حس بدبخت ترین انسان روی کره ی زمین رو دارم. حس این که چه غم بزرگی دارم. این که هیچ وقت هیچی برام درست نمیشه.
اومدم خونه. ولی اون اتفاقی که فکر میکردم میفته نیفتاد. و خب مهر فکر میکنم دوباره برمیگردم مشهد.
نمیدونم ناراحتم یا خوشحال.
از یه طرف هم دلم میخواد بهش بگم بیا ادامه بدیم. بیا چند وقتی یکبار هم رو ببینیم. مگه چی میشه؟
ولی میدونم مسخره است و خب حق داره قبول نکنه و از یک طرف هم میگم خب شاید از سر خودخواهی خودم دارم این حرف رو میزنم.
کاش بمیرم. واقعا میگم. نیاز دارم بمیرم. بیشتر از هر موقع دیگهای.
دیروز رفت. برای همیشه. برای همیشه رفت. و خب تموم شد.
خیلی گریه کردم. کلی تو بغلش گریه کردم. سیگار کشیدم باهاش. و اشک ریختم و اشک ریختم.
دلم براش تنگ میشه. غمگینم. خیلی زیاد. خیلی زیاد.