سـبـا نـوشـت

756

دلم همش چیزای شکلاتی میخواد. شیرکاکائو با شکلات. یا مثلا شیرکاکائو با بیسکوییت شکلاتی. 

نمیدونم چمه واقعا. یه حدسی که خودم دارم اینه که چون اینا باعث ترشح دوپامین میشن، مغزم این روزا بیشتر از قبل طلب میکنه اینارو.

دوشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۱ سبا

755

ای کاش میتونستم برم سر کار. بیشتر از هر وقت دیگه‌ای نیاز دارم بهش.

دوشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۱ سبا

754

با این وضع گرونی بیشتر از هر وقت دیگه‌ای احساس گناه میکنم که از بابا پول میگیرم.

دوشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۱ سبا

753

این روزا هم راستش رو بگم احساس نیازم به یک پارتنر زیاده. واقعا دلم یه همراه میخواد. دلم یه نفر برای جوونی کردن میخواد. 

دلم یه نفر رو میخواد میدونین؟ خودم اینو بیشتر از هرکس دیگه‌ای میفهمم..

دوشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۱ سبا

752

خیلی حرفا برای گفتن دارم. اول از همه از این شروع میکنم. راستش احساس تنهایی بهم غلبه کرده. 

دارم فکر میکنم چقدر زندگی‌مون پوچ و بی‌ارزشه اگر کسی همراه‌مون نباشه. 

دلم میخواد با یه نفر برای آینده‌م تلاش کنم. زحمت بکشم. اگه خواستیم مهاجرت کنیم و با هم ادامه بدیم. میدونین؟ بچه که بودم فکر میکردم عروس شدن چقدر راحته. بزرگ که شدم فهمیدم چقدر دردسره. الانم همین وضعیته. دو سال پیش که کوچیکتر بودم فکر میکردم چقدر توی یه رابطه رفتن راحته. الان می‌بینم که چقدر سخته و چقدر آسیب میتونه بزنه بهت. 

انگار هرچی بزرگتر میشی بیشتر میفهمی. اما احساس میکنم همین باعث میشه که توی رابطه رفتن برات سخت‌تر بشه.

نمیدونم. دوست دارم کسی رو پیدا کنم که براش ارزشمند باشم. نه این که صرفا بخواد باشم چون دخترم یا هر چیز دیگه‌ای. میدونین؟ این خیلی مهمه یه جورایی به نظرم. والا چی بگم. میترسم. از این که هی بزرگتر بشم و بیشتر بفهمم و در نتیجه‌ی اون هیچ‌وقت نتونم وارد یک رابطه شم.

دوشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۱ سبا

751

بعد از این که سحر رفت، دانشگاه ما هم حضوری شد.

از شنبه 17 اردیبهشت باید سر کلاس می‌بودیم. من پنجشنبه قبلش رسیدم مشهد. اتاق رو تحویل گرفتم و خلاصه جا گرفتم. 

ولی میدونی؟ اول از همه این اذیتم میکرد که من دو سال که کرمان بودم، همش فکر میکردم اگر مشهد باشم چقدر جای بهتریه و بیشتر میتونم کار کنم و این حرفا. و در کل خوشحال‌تر باشم. اما وقتی اینجا اومدم دیدم چقدر هیچ چیز اونجوری که من فکر میکردم نیست. چقدر متفاوته همه چیز. 

و دوباره حالم به سمت بدتر شدن میرفت. راستش رو بگم کلا حال خوشی نداشتم.. 

یه چند بار رفتم بیرون و اینا و به نظرم اونقدرا هم بد نیومد. 

الانم نمیدونم نظرم چیه. زیاد خوشحال نیستم. اما مثل روزای اول هم حالم بد نیست. ممنون از سیتالوپرام و ملاتونین عزیزم که بهم کمک میکنن حال بهتری داشته باشم و مخصوصا این که شبا بخوابم.

دوشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۱ سبا

750

این مدت که نبودم، اتفاق‌های مختلف و بعضاً عجیبی افتاد. نمیدونم از کدوم شروع کنم و از کجا بگم..

اول از همه این که دایی مامان فوت شد. هنوزم راستش باورم نمیشه. خیلی یک دفعه‌ای بود. 

توی مراسمش شرکت کردم. اون صحنه که گذاشتن داخل قبر و خاک روش ریختن هنوز از ذهنم پاک نشده. فکر نمیکنم بشه.. 

امیدوارم الان جای بهتری باشه.

دوشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۱ سبا

749

خیلی وقته اینجا چیزی ننوشتم. فکر کنم وقتشه برگردم:))

دوشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۱ سبا
© سـبـا نـوشـت