سـبـا نـوشـت

828

راستی یه نقاشی هم توی مجموعه آبی دیدم، نقاشی شب زنده‌داران از ادوارد هاپر. واقعا عاشقش شدم:) اولین بار بود که اینقدر از یه نقاشی خوشم اومد.

پنجشنبه ۳۰ تیر ۱۴۰۱ سبا

827

یکشنبه صبح با سمیرا با پرواز رفتیم شیراز:) یه هتل سنتی گرفته بودیم. خیلی زیبا بود*-*

اتاق رو گرفتیم و رفتیم ناهار خوردیم. سمیرا اینا شب رفتن عروسی، منم عصر رفتم بیرون یکم خرید کردم و اینا. 

صبحش با یکی از دوستای سمیرا که شیرازی بود رفتیم آرامگاه حافظ، سعدی، و مسجد نصیرالملک. خیلی قشنگ بودن:) من واقعا بنده‌ی شیشه‌های رنگی‌ام:)) مخصوصا وقتی نور ازشون رد میشه. ناهار رو رفتیم یه جایی که اسمش خانه سنتی پرهامی بود. کلم پلو شیرازی خوردیم که به شدت خوشمزه بود:) 

عصر رو رفتیم الف و شیراز‌مال. شب هم از اونجا شام گرفتیم و برگشتیم هتل. 

فرداش هم بازار وکیل و ارگ کریم خان و خلیج فارس رفتیم. عصر هم رفتیم باغ ارم با یکی از دوستای سمیرا. بعد رفتیم خیابون راد‌فر. کیک سه شیر خوردیم:) خیلی خوب بود. بعد از اون یکی دیگه از دوستای سمیرا با شوهرش اومد و رفتیم شام خوردیم. بعدش رفتیم یه جایی که بالای کوه بود و کل شیراز رو میشد دید:) خیلی حس خوبی بود. بعد از اونم تازه رفتیم بستنی خوردیم:)) خلاصه ساعت 3 شب برگشتیم هتل:)

فرداش هم با یکی دیگه از دوستای سمیرا رفتیم بیرون، مجتمع آبی رو رفتم که خیلی بامزه بود:) دیگه شب هم رفتیم ترمینال و امروز صبح رسیدیم کرمان.

واقعا خوش گذشت بهم:) حال و هوام اصلا عوض شد:)

پنجشنبه ۳۰ تیر ۱۴۰۱ سبا

826

امروز ناخونامو ژلیش کردم بعد از مدت‌ها. رنگش سرخابی عه و روی یکیش یه طرح خرگوش بامزه زدم*-* خیلی دوستش دارم. 

شنبه ۲۵ تیر ۱۴۰۱ سبا

825

ترم تابستونی برنداشتم. حوصله نداشتم. از یه طرف هم مجبورم. نمیدونم:(

شنبه ۲۵ تیر ۱۴۰۱ سبا

824

هفته پیش رو خونه سمیرا بودم. دندونم رو هم سمیرا درست کرد. خدا خیرش بده:) بعد پنجشنبه عصر برگشتیم خونه. 

دیروز عصر رفتیم عکاسی با آفتابگردونا عکس گرفتیم:) بعدش هم با سمیرا و سحر و خاله رفتیم سینما تی‌تی رو دیدیم. خیلی بامزه بود.

شب هم برگشتیم خونه. در کل خیلی خوش گذشت:)

شنبه ۲۵ تیر ۱۴۰۱ سبا

822

نورو‌بری رو پاک کردم. چقدر امید و آرزو براش داشتم.

جمعه ۱۷ تیر ۱۴۰۱ سبا

821

همون روز اولی که داشتی میرفتی میم. این هشدار رو بهت داد که مراقب باش این اتفاق برات نیفته. خود خرت رفتی چسبیدی به این. حالا هم اینجوری شد حقته. بشین دوباره گریه کن و بدبختی بکش.

جمعه ۱۷ تیر ۱۴۰۱ سبا

820

به خاطر اونم ناراحت بودی اما گذشت دیگه. اینم میگذره. 

کاش حداقل خر نباشی دیگه این پروسه‌ها رو تکرار نکنی برای خودت لااقل. احمق.

جمعه ۱۷ تیر ۱۴۰۱ سبا

819

هیچیم خوب نیست. کاش بمیرم. یا کاش زودتر یه راه مطمئن پیدا کنم و بتونم نباشم.

جمعه ۱۷ تیر ۱۴۰۱ سبا

818

اینقدر خودمو خر و بدبخت و نیدی نشون میدم که خاک بر سرم کنن.

جمعه ۱۷ تیر ۱۴۰۱ سبا

817

توییتر رو پاک کردم. دیگه دلم نمیخواد باشم. میخواستم بگم این تابستون فقط، اما الانم نه. دیگه هیچ‌وقت نمیخوام باشم. همونه که حسرت میده بهم و حس این که دلم یه چیزی میخواد و یه چیزی کمه.

جمعه ۱۷ تیر ۱۴۰۱ سبا

816

بازم منی که ضربه خوردم. بازم منی که دلم میخواست جدی بشه و نشد. بازم منی که needy بودم. بازم منی که خودمو کوچیک کردم. بیشتر از هرچیز دیگه‌ای. 

خاک بر سرم کنن. خاک بر سرم کنن که هیچ‌وقت نمیتونم مثل آدم وارد رابطه شم.

شاید رابطه داشتن برای همه نیست. با این که من دلم میخواد اما هیچ‌وقت نمیتونم توی رابطه باشم. من خیلی چیزای دیگه هم دلم میخواد که نمیتونم داشته باشم. اینم یکی دیگه. چه فرقی میکنه.

جمعه ۱۷ تیر ۱۴۰۱ سبا

815

تموم شد. اینی که بیشتر از هرچیزی دلم میخواست بشه.

جمعه ۱۷ تیر ۱۴۰۱ سبا

814

دیتِ مورد علاقه‌ی الانم در 21 سالگی رو بگم؟:)

بیاد دنبالم، بهم شکلات و گل بده. بریم پیتزا بخوریم. بذاره توی ماشین هرچی دوست دارم پلی کنم و اون رانندگی کنه. همینجوری بی مقصد:))

شنبه ۱۱ تیر ۱۴۰۱ سبا

813

هنوز راستش نمیدونم واسه تابستون میخوام چیکار کنم. ینی شاید هم میدونم اما اون استرس کوفتی عه اجازه نمیده کاری کنم.

شنبه ۱۱ تیر ۱۴۰۱ سبا

812

امروز عصر با مامان رو با هزااااارتا دیتِ موردعلاقه‌م و اصلا دیت با کراشم هم عوض نمیکنم. 

وسیله کیک گرفتیم، مامان کیک شکلاتی برام درست کرد، باهام حرف زد:( البته تعریف کرد که این مدت که نبودم یه روز حالش بد شده و رفته بیمارستان:( و بهم نگفته چیزی. ولی بهش گفتم. گفتم مگه من جز شما دو تا دیگه کیو تو زندگیم دارم. واقعا هم همینه..

کیک شکلاتی و شیرکاکائو خوردیم و مامان به این آقاهه جدیده زنگ زد که برای رانندگی چند جلسه برم و بعد امتحان بدم. امیدوارم که بشه:(

شنبه ۱۱ تیر ۱۴۰۱ سبا

811

چهارشنبه صبح اومدم خونه:)

مامان و بابا اومدن راه آهن دنبالم. رفتم حموم، خوابیدم و بعد مامان زرشک پلو درست کرده بووود:(( اینقدر خوب بود.

شنبه ۱۱ تیر ۱۴۰۱ سبا

810

چه سن خوبی دارم برای مُردن. امیدوارم امسال تموم شم. قبل از تولد امسالم.

دوشنبه ۶ تیر ۱۴۰۱ سبا

809

تموم شد. میدونستم اینم تموم میشه.

دوشنبه ۶ تیر ۱۴۰۱ سبا

808

یه وقتایی که زیادی فکر میکنم، سعی میکنم از یه دید بالاتر بهش نگاه کنم. یعنی اون مشکلم رو توی ذهن خودم ببرم توی جامعه. 

بعد می‌بینم که بی‌اهمیت میشه. یعنی حداقل این که میفهمم مشکل فقط برای منه. 

نمیدونم مشکل الانم رو چیکار کنم.. شاید فقط باید بهش زمان بدم.

شنبه ۴ تیر ۱۴۰۱ سبا

807

وای باید برگردم خونه. استرس دارم.

شنبه ۴ تیر ۱۴۰۱ سبا

806

امروز خیلی دلم برای بابا تنگ شده. خیلی. 

باهاش حرف هم زدم اما افاقه نکرد:(

شنبه ۴ تیر ۱۴۰۱ سبا

805

می‌خواهمت، اگر چه گرانی برای من.

جمعه ۳ تیر ۱۴۰۱ سبا

804

من همینو میخوام. میخوام پناه بیاره بهم. کاش میشد..

جمعه ۳ تیر ۱۴۰۱ سبا

803

وای حس میکنم خیلی ریدم توی زندگیم.

جمعه ۳ تیر ۱۴۰۱ سبا

802

احساس میکنم یکم زیاده‌روی بود که بهش گفتم دلم براش تنگ میشه. ولی نمیدونم تو اون لحظه دلم خواست بگم.

جمعه ۳ تیر ۱۴۰۱ سبا

801

رفتیم الکترا رو هم دیدیم با هم. خیلی بازی‌هاشون رو دوست داشتم، داستانش هم جالب بود. 

پ.ن: خیر، بغلش نکردم:))

جمعه ۳ تیر ۱۴۰۱ سبا
© سـبـا نـوشـت