1341
کاش یه شوهر داشتم لااقل هر ماه منو میبرد آرایشگاه ناخونامو درست کنم:(
کاش یه شوهر داشتم لااقل هر ماه منو میبرد آرایشگاه ناخونامو درست کنم:(
با تمام سرعت دارم پولامو از توی باکس برمیدارم و همش چرت و پرت میخرم. اگه اومدم گفتم پول ندارم یادم باشه به خاطر چی:/
وای کار دارم و حوصله هیچی ندارم.
کار و درس تازه:(
Anything You Can Do, I Can Do Bleeding
با حقوقم خیلی چیزا سفارش دادم نمیدونم حالا کار خوبی کردم یا نه. ولی دیگه پولشو دادم تموم شده.
ینی قشنگ اینجوریه من حقوقم رو میگیرم، خرج میکنم، بعد بقیهش رو تا حقوق بعدی سعی میکنم مدیریت کنم.
بیشترین چیزی که الان روی مخمه اینه که مامان کنار نمیاد با گوشت نخوردن و اینا.
هیچ ربطی هم به من یا سلامتیم نداره، فقط این آدم نمیتونه تحمل کنه که کسی در این دنیا باهاش مخالفت کنه در هر زمینهای. همه چیز در این دنیا باید طبق تمایلات اون پیش بره تا ابد.
چقدر پریود این دفعهم اذیتکنندهست:( همش خوابم، بیحالم، انگار سرم سبکه و فشارم افتاده. خیلی مسخرهست:(
کلی هم کار دارم ولی نمیدونم. هیچ کار نمیکنم.
امتحان دارم. درس هم نمیخونم:(
چرا واقعا:(
چقدر حال میکنم با این قالب جدیدم:))
وای خیلی کار دارم. بعد هم کار دارم هم امتحان. بعد این وسط هیچ کار هم نمیکنم واقعاً بینظیر و فوقالعاده=) انشاالله که همه رو بتونم به خوبی بگذرونم و عالی پیش بره همه چیز.
نمیدونم با این شرکته چیکار کنم. از یه طرف انگار خوبه از یه طرف انگار فقط باید بدویی ازش فرار کنی.
عروسی خاله هم رفتیم. ایشالا که خوشبخت بشه:* خیلی ناناز و عزیز شده بود^^
امروز جدی از خواب که بیدار شدم همش دلم میخواست امروز یک adult نباشم. دنبال هیچی نباشم. استرس چیزیو نداشته باشم. مسئولیتهامو بندازم گردن یکی دیگه و همه کارامم اون انجام بده. نمیدونم. خیلی دلم میخواست امروز هیچی نباشم. بتونم هیچ کاری نکنم و اما در عین حال هم دوست داشته بشم. خیلی رؤیاییه فکر کنم برام. چون همینجوریشم دوستداشتنی نیستم هیچجوره. دیگه فکر کن کاریم نکنم. چقدر سخته دنیا.
امروز که رفتم آرایشگاه و همش عروس دیدم حقیقتش یهکم ناراحت شدم. دلیلش رو هم نمیدونم. چرا واقعا ازدواج یک چیز هیجانانگیز و فوقالعاده ثبت شده توی ذهنمون؟ نمیفهمم جدی.
چقدر ناراحتم که اینم دیگه پیام نداد:( حالا البته واقعا چه انتظاری داشتی:/ انگار قرار بود به جایی برسه.
نمیدونم کی ر*یـده توی این بخت و اقبال ما. ای کاش بفهمم برم ازش عذرخواهی چیزی کنم.
اینقدر حالم بده و اینقدر کار دارم که هیچکار هم نمیکنم. اینقدر هم استرس دارم و اینقدر ددلاین دارم اما بازم هیچکار نمیکنم.
چقدر واقعا تو ماهری برای ریدن تو زندگی بقیه و در نقش قربانی فرو رفتن. خوش به حالت.
فکر کنم پس ذهنم هیچوقت برام مهم نبوده که اصلا کجا کار کنم یا کجا زندگی کنم.
من تمام زندگیم فقط میخواستم از تو فرار کنم. کنارِ تو زندگی نکنم. و خب کاملاً هم حق داشتم. الان میفهمم چرا.
تمام این سالها همین رو ثابت کردی حقیقتاً.
چقدر ازت متنفرم. چقدر توی تمام این 25 سال ازت متنفر بودم.
متاسفم برای خودم برای تمام وقتهایی که حتی برای لحظهای فکر میکردم آدمی.
چقدر تو همیشه بزرگترین دلیلی هستی که میخوام از این خونه فرار کنم.
ناشکری نمیکنم اما حقیقتش با این پول هم نمیشه کاری کرد. نه که تو ذهنم بوده برم باهاش خونه بخرم مثلا:/ نه.
اما خب چیزی برای خودم نمیتونم بگیرم و همهش میره پای قسط و اینها.
البته هنوز پرداخت نکردم هیچکدوم رو. الان یاد حرفِ مامان کیمیا میفتم که میگفت وقتی حقوقم رو میدن، یه روز صبر میکنم و میذارم توی کارتم باشه، روز بعدش قسطها رو پرداخت میکنم. لااقل یهکم ذوق کنم که یهکم پول توی حسابم هست:)) الان درک میکنم واقعا.
من که غرم رو زدم، اما راستش این از زمانی که شروع کردم به کار کردن، این بیشترین حقوقم بوده.
حقوق اردیبهشتم رو گرفتم! واقعا با چنگ و دندون!
جداً با این وضعیت نمیخوام کار کنم. اه.
از یک طرف نمیخوام امید داشته باشم که میتونم برم و از یک طرف هم این تنها امیدی هست که زنده نگهم داشته.
نمیدونم واقعا چقدر بشه. کاش بشینم درست درموردش فکر کنم. کاش خودم رو نجات بدم از این شهر.
چون که صلح از بشقابمون شروع میشه:)
امشب برای خودم غذا درست کردم و فرندز دیدم.
وجترین بودن هم خوش میگذره فعلا:) کاش فقط مامان کنار میومد باهاش. تمام مشکلات حل میشد:/
مهم نیست چقدر تو حسابم باشه. مغازک که محصول جدید اضافه کنه باید بخرم:))
جدی بیزینس موردعلاقهم همین مغازکه^^
از اینکه یه ایدهای به ذهنم میرسه و محدودیتهای زندگیم اجازه نمیدن که اجراش کنم هم خیلی خوشم نمیاد.
نوشته بود: عزیزم دنیا کافی نیست ولی جای خوبی برای شروعه.
امشب به یگانه یه چیزی گفتم که فکر کنم اولین بار بود که این حرف رو به زبون آوردم.
گفتم من واقعا دارم بزرگترین کابوسم رو زندگی میکنم. من بزرگترین کابوسم این بود که برگردم از دانشگاه و مجبور باشم که اینجا زندگی کنم، نه تنها توی این خونه، بلکه توی این شهر.
و دقیقا همین هم شد!
یه زمانی خانوم ج. بهم میگفت تو باید برمیگشتی، باید برمیگشتی و اینجا درسی رو میگرفتی و تا اون رو نگیری، نمیتونی از اینجا بری.
ای کاش همینجور باشه.
واقعا من همه ترسم اون سالها این بود که مجبور شم برگردم اینجا. و الان دقیقا وسط بزرگترین ترسم هستم.
نباید اینو هیچجا بگم پس اینجا مینویسم. عمیقاً دلم گل میخواد:(
واقعا دلم میخواد یهکم رها باشم.
میدونم انتخاب درستی نیست و این حرفا. ولی حس میکنم واقعا اگر بود خوب میشد.
بعد از نزدیک به 90 روز نشستم با یه کانـ*فیگ مجانی ریلز دیدم توی اینستا! خودمم باورم نمیشه.
اینترنت قطع بود و یه سری چیزا رو نشد اینجا بنویسم.
اول اینکه به قول جیدال یه چهارم قرنُ دیدم بیستوپنجم.
وبلاگم فکر میکنم 8 ساله شد:)) واقعا عجیب. از 96 هست اینجا. تازه قبلا از اونم دو تا وبلاگهای دیگهم بودن و اون داستانای پاک شدن آرشیو ها و اینا پیش اومده بود. ولی حتی یادم میاد که دوستِ وبلاگی داشتم:)) از وقتی اینجارو زدم ولی کامنتها رو بستم. حس نمیکنم حتی ذرهای برای کسی جالب باشه که بخواد بخونه. و خب به کسی هم آدرسش رو ندادم.
همش فکر میکردم که داروهای افسردگیم قبل از سال دوزشون کم میشه و کمکم حتی قطع میشن و کابوس افسردگی بعد از 7 سال پایان پیدا میکنه. اما خب. نشد. و حتی دوز داروهـام زیاد شده. نمیدونم. کاش هیچوقت نمیدونستم افسردگی چیه. فلوکستین چیه، آلپرازولام به چه درد میخوره یا هرچی.
فکر میکنم با خیلیها یعنی خیلی از کسایی که میشناختم ارتباطم قطع شده. حالا چه به واسطه قطعی اینترنت و چه اینکه خودمم فاصله گرفتم از آدمها. و نمیدونم چرا.
اینکه توی محل کار قبلیم واقعا داشتم اذیت میشدم و چقدر حس بدی بهم میداد. و روز 15 فروردین استعفا دادم و برای همیشه اومدم بیرون. اما دوستیم با کارآموزی که توی شرکت داشتم ادامه پیدا کرد.
با ص. دیگه عملاً هیچ ارتباطی ندارم. حتی تولدم رو هم تبریک نگفت. خب شاید دوست نداره ارتباطی داشته باشیم. نمیدونم چرا. ولی خب.
سریال دیدم، یهکم کتاب خوندم.
یه سریال دیدم واقعا یه دیالوگ خوب داشت. پسره از دختره پرسید که بزرگترین ترسش چیه و دختره گفت:
I think I'm realizing an even bigger fear. It is... that I will become emotionally dependent on a guy who will one day realize that I'm too much and break my heart.
و دقیقا همین!
عروسی خاله نزدیکه. هفته دیگهست یعنی. نمیدونم چرا هیچ ذوقی ندارم. البته اینم بیتاثیر نیست که اصلا من چرا باید ذوق داشته باشم=))
بعد که اومدم دیدم قبلا توی وبلاگم نوشتم که عید میخوام لگو درست کنم. راستش خیلی دوست داشتم ولی حقیقتاً پول نداشتم لگو بخرم:)) نشد دیگه.
دانشگاه هم خوبه. دو تا میان ترم دادم که خداروشکر بخیر گذشتن و نمرههامم خوب شد. ایشالا که بتونم معدل خیلی خوبی بگیرم این ترم.
دوست دارم این روزا با کسی حرف بزنم. ولی خب کسی نیست. یعنی دیگه حس میکنم هیچکس اونقدر حوصلهمو نداره و خب حق هم دارن.
با کیمیا و سروش یا ص. هم هیچ ارتباطی ندارم. عملاً هیچ خبری هم ازشون ندارم. که خب درگیر زندگی خودشونن. فقط امیدوارم حالشون خوب باشه.
درد و غمم هنوز توی روزام باهام هست. یه وقتایی میتونم گریه کردن رو بذارم برای بعداً و یه وقتایی هم موفق نمیشم راستش.
یه وقتایی توی خیابون به دخترا نگاه میکنم و راستش به این فکر میکنم کاش زندگیم اینجوری بود:)) یعنی اینجوری که خیلی پرنسسطور زندگی کنی، خرید بری، آرایشگاه بری، ناخوناتو درست کنی و اینها.
البته ناشکری نمیکنم واقعا. خداروشکر همینقدرم داریم راستش. ولی خب بعضی وقتا بهش فکر میکنم.
خیلی وقته مسافرت نرفتم و خیلی خیلی دلم میخواد که برم اما خب راستش پولش رو ندارم. و با امتحانای پایان ترم دیگه وقتش رو هم ندارم. البته اینجوری نیست که همش مسافرت برم مثلا:)) منظورم در حد همون مشهد رفتن و دیدن چند تا آدم و کافه رفتنه.
میشه یه چیز دیگه هم بگم؟
من خیلی به این فکر میکنم که رابطه لانگ چقدر میتونه برام خوب باشه. البته یعنی لانگی که واقعا در نهایتش یه هدفی باشه قطعا. آخه میدونی؟ دلم میخواد مثلا یه مدت کار کنم، با یه سری چیزا تنها بمونم و بعد هر چند وقت یبار همو ببینیم و خوش بگذرونیم. میدونی؟ خیلی مسخرهست شاید. ولی حس میکنم برای من خوبه. شاید برای هیچکس دیگه نباشه.
دوباره دارم میرم کلاس رانندگی. ایشالا بتونم این دفعه تمومش کنم و بگیرم. واقعا خیلی هم پولش شد.
اگه بخوام از روزهام بنویسم، فعلا یه کار پروژهای دارم و گاهی اوقات برای اون جلسهای چیزی میرم. با کارآموزم هم ارتباطم بیشتر شده. دختر خوبیه واقعا.
دلم آدم جدید هم میخواد. ولی خب نیست کسی. کاریش نمیشه کرد.
من موندم. من موندم و روایت میکنم تا روزی که زندهام.
بچهتر که بودم دو تا وبلاگ داشتم. توی یکی همش چیزای خیلی فاخر مینوشتم:)) اون یکی رو هم برای تست نگه میداشتم.
بعد یادمه اون موقعها قالبهای مژگان بود، templates world بود. مثلا دغدغهم این بود خب الان این به وبلاگم میاد یا نه؟:)) یا مثلا اینکه کدوم کد پخش موسیقی رو بذارم از ملودیک که فاخر و زیبا باشه:)
یا نمیدونم کد بارش برف در وبلاگ:)) کد قفل کردن کلیک راست:))
چه دنیایی داشتم.
خیلی دلم میخواد بیام اینجا بنویسم. از صبح چند بار هم تلاش کردم ولی انگار کلمهای ندارم.
خودم رو نمیشناسم رو واقعی گفتم. نمیدونم واقعا دارم چیکار میکنم. اگر هم کاری میکنم راستش واقعا مطمئن نیستم که درست باشه.