سـبـا نـوشـت

1341

کاش یه شوهر داشتم لااقل هر ماه منو میبرد آرایشگاه ناخونامو درست کنم:(

پنجشنبه ۲۸ خرداد ۱۴۰۵ سبا

1340

با تمام سرعت دارم پولامو از توی باکس برمیدارم و همش چرت و پرت میخرم. اگه اومدم گفتم پول ندارم یادم باشه به خاطر چی:/

جمعه ۲۲ خرداد ۱۴۰۵ سبا

1339

وای کار دارم و حوصله هیچی ندارم.

کار و درس تازه:(

پنجشنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۵ سبا

1338

Anything You Can Do, I Can Do Bleeding

چهارشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۵ سبا

1337

با حقوقم خیلی چیزا سفارش دادم نمیدونم حالا کار خوبی کردم یا نه. ولی دیگه پولشو دادم تموم شده.

ینی قشنگ اینجوریه من حقوقم رو میگیرم، خرج میکنم، بعد بقیه‌ش رو تا حقوق بعدی سعی میکنم مدیریت کنم.

چهارشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۵ سبا

1336

بیشترین چیزی که الان روی مخمه اینه که مامان کنار نمیاد با گوشت نخوردن و اینا.

هیچ ربطی هم به من یا سلامتی‌م نداره، فقط این آدم نمیتونه تحمل کنه که کسی در این دنیا باهاش مخالفت کنه در هر زمینه‌ای. همه چیز در این دنیا باید طبق تمایلات اون پیش بره تا ابد.

چهارشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۵ سبا

1335

چقدر پریود این دفعه‌م اذیت‌کننده‌ست:( همش خوابم، بی‌حالم، انگار سرم سبکه و فشارم افتاده. خیلی مسخره‌ست:(

کلی هم کار دارم ولی نمیدونم. هیچ کار نمیکنم.

امتحان دارم. درس هم نمیخونم:(

چرا واقعا:(

چهارشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۵ سبا

1334

چقدر حال می‌کنم با این قالب جدیدم:))

وای خیلی کار دارم. بعد هم کار دارم هم امتحان. بعد این وسط هیچ کار هم نمی‌کنم واقعاً بی‌نظیر و فوق‌العاده=) انشاالله که همه رو بتونم به خوبی بگذرونم و عالی پیش بره همه چیز.

سه شنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۵ سبا

1333

نمیدونم با این شرکته چیکار کنم. از یه طرف انگار خوبه از یه طرف انگار فقط باید بدویی ازش فرار کنی.

سه شنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۵ سبا

1332

عروسی خاله هم رفتیم. ایشالا که خوشبخت بشه:* خیلی ناناز و عزیز شده بود^^

سه شنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۵ سبا

1331

امروز جدی از خواب که بیدار شدم همش دلم میخواست امروز یک adult نباشم. دنبال هیچی نباشم. استرس چیزیو نداشته باشم. مسئولیت‌هامو بندازم گردن یکی دیگه و همه کارامم اون انجام بده. نمی‌دونم. خیلی دلم می‌خواست امروز هیچی نباشم. بتونم هیچ کاری نکنم و اما در عین حال هم دوست داشته بشم. خیلی رؤیاییه فکر کنم برام. چون همینجوریشم دوست‌داشتنی نیستم هیچ‌جوره. دیگه فکر کن کاریم نکنم. چقدر سخته دنیا.

یکشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ سبا

1330

امروز که رفتم آرایشگاه و همش عروس دیدم حقیقتش یه‌کم ناراحت شدم. دلیلش رو هم نمی‌دونم. چرا واقعا ازدواج یک چیز هیجان‌انگیز و فوق‌العاده ثبت شده توی ذهن‌مون؟ نمی‌فهمم جدی.

شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵ سبا

1329

چقدر ناراحتم که اینم دیگه پیام نداد:( حالا البته واقعا چه انتظاری داشتی:/ انگار قرار بود به جایی برسه.

نمیدونم کی ر*یـده توی این بخت و اقبال ما. ای کاش بفهمم برم ازش عذرخواهی چیزی کنم.

شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵ سبا

1328

اینقدر حالم بده و اینقدر کار دارم که هیچ‌کار هم نمیکنم. اینقدر هم استرس دارم و اینقدر ددلاین دارم اما بازم هیچ‌کار نمیکنم.

چقدر واقعا تو ماهری برای ریدن تو زندگی بقیه و در نقش قربانی فرو رفتن. خوش به حالت.

شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵ سبا

1327

فکر کنم پس ذهنم هیچ‌وقت برام مهم نبوده که اصلا کجا کار کنم یا کجا زندگی کنم.

من تمام زندگیم فقط میخواستم از تو فرار کنم. کنارِ تو زندگی نکنم. و خب کاملاً هم حق داشتم. الان میفهمم چرا.

تمام این سال‌ها همین رو ثابت کردی حقیقتاً.

شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵ سبا

1326

چقدر ازت متنفرم. چقدر توی تمام این 25 سال ازت متنفر بودم.

متاسفم برای خودم برای تمام وقت‌هایی که حتی برای لحظه‌ای فکر میکردم آدمی.

چقدر تو همیشه بزرگترین دلیلی هستی که میخوام از این خونه فرار کنم.

شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵ سبا

1325

ناشکری نمی‌کنم اما حقیقتش با این پول هم نمیشه کاری کرد. نه که تو ذهنم بوده برم باهاش خونه بخرم مثلا:/ نه.

اما خب چیزی برای خودم نمیتونم بگیرم و همه‌ش میره پای قسط و این‌ها.

البته هنوز پرداخت نکردم هیچ‌کدوم رو. الان یاد حرفِ مامان کیمیا میفتم که می‌گفت وقتی حقوقم رو میدن، یه روز صبر می‌کنم و میذارم توی کارتم باشه، روز بعدش قسط‌ها رو پرداخت می‌کنم. لااقل یه‌کم ذوق کنم که یه‌کم پول توی حسابم هست:)) الان درک می‌کنم واقعا.

پنجشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۵ سبا

1324

من که غرم رو زدم، اما راستش این از زمانی که شروع کردم به کار کردن، این بیشترین حقوقم بوده.

پنجشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۵ سبا

1323

حقوق اردیبهشتم رو گرفتم! واقعا با چنگ و دندون!

جداً با این وضعیت نمی‌خوام کار کنم. اه.

پنجشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۵ سبا

1322

از یک طرف نمی‌خوام امید داشته باشم که می‌تونم برم و از یک طرف هم این تنها امیدی هست که زنده نگه‌م داشته.

نمی‌دونم واقعا چقدر بشه. کاش بشینم درست درموردش فکر کنم. کاش خودم رو نجات بدم از این شهر.

دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۵ سبا

1321

چون که صلح از بشقاب‌مون شروع میشه:)

امشب برای خودم غذا درست کردم و فرندز دیدم.

وجترین بودن هم خوش میگذره فعلا:) کاش فقط مامان کنار میومد باهاش. تمام مشکلات حل می‌شد:/

دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۵ سبا

1320

مهم نیست چقدر تو حسابم باشه. مغازک که محصول جدید اضافه کنه باید بخرم:))

جدی بیزینس مورد‌علاقه‌م همین مغازکه^^

دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۵ سبا

1319

از اینکه یه ایده‌ای به ذهنم میرسه و محدودیت‌های زندگی‌م اجازه نمیدن که اجراش کنم هم خیلی خوشم نمیاد.

دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۵ سبا

1318

نوشته بود: عزیزم دنیا کافی نیست ولی جای خوبی برای شروعه.

دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۵ سبا

1317

امشب به یگانه یه چیزی گفتم که فکر کنم اولین بار بود که این حرف رو به زبون آوردم.

گفتم من واقعا دارم بزرگترین کابوسم رو زندگی میکنم. من بزرگترین کابوسم این بود که برگردم از دانشگاه و مجبور باشم که اینجا زندگی کنم، نه تنها توی این خونه، بلکه توی این شهر.

و دقیقا همین هم شد!

یه زمانی خانوم ج. بهم میگفت تو باید برمیگشتی، باید برمیگشتی و اینجا درسی رو میگرفتی و تا اون رو نگیری، نمیتونی از اینجا بری.

ای کاش همینجور باشه.

واقعا من همه ترسم اون سال‌ها این بود که مجبور شم برگردم اینجا. و الان دقیقا وسط بزرگترین ترسم هستم.

یکشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۵ سبا

1316

نباید اینو هیچ‌جا بگم پس اینجا می‌نویسم. عمیقاً دلم گل میخواد:(

واقعا دلم میخواد یه‌کم رها باشم.

میدونم انتخاب درستی نیست و این حرفا. ولی حس میکنم واقعا اگر بود خوب میشد.

شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۵ سبا

1315

بعد از نزدیک به 90 روز نشستم با یه کانـ*فیگ مجانی ریلز دیدم توی اینستا! خودمم باورم نمیشه.

شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۵ سبا

1314

اینترنت قطع بود و یه سری چیزا رو نشد اینجا بنویسم.

اول اینکه به قول جیدال یه چهارم قرنُ دیدم بیست‌وپنجم.

وبلاگم فکر میکنم 8 ساله شد:)) واقعا عجیب. از 96 هست اینجا. تازه قبلا از اونم دو تا وبلاگ‌های دیگه‌م بودن و اون داستانای پاک شدن آرشیو ها و اینا پیش اومده بود. ولی حتی یادم میاد که دوستِ وبلاگی داشتم:)) از وقتی اینجارو زدم ولی کامنت‌ها رو بستم. حس نمی‌کنم حتی ذره‌ای برای کسی جالب باشه که بخواد بخونه. و خب به کسی هم آدرسش رو ندادم.

همش فکر میکردم که داروهای افسردگی‌م قبل از سال دوزشون کم میشه و کم‌کم حتی قطع میشن و کابوس افسردگی بعد از 7 سال پایان پیدا میکنه. اما خب. نشد. و حتی دوز داروهـام زیاد شده. نمیدونم. کاش هیچ‌وقت نمیدونستم افسردگی چیه. فلوکستین چیه، آلپرازولام به چه درد میخوره یا هرچی.

فکر میکنم با خیلی‌ها یعنی خیلی از کسایی که می‌شناختم ارتباطم قطع شده. حالا چه به واسطه قطعی اینترنت و چه اینکه خودمم فاصله گرفتم از آدم‌ها. و نمیدونم چرا.

اینکه توی محل کار قبلی‌م واقعا داشتم اذیت میشدم و چقدر حس بدی بهم میداد. و روز 15 فروردین استعفا دادم و برای همیشه اومدم بیرون. اما دوستی‌م با کارآموزی که توی شرکت داشتم ادامه پیدا کرد.

با ص. دیگه عملاً هیچ ارتباطی ندارم. حتی تولدم رو هم تبریک نگفت. خب شاید دوست نداره ارتباطی داشته باشیم. نمی‌دونم چرا. ولی خب.

سریال دیدم، یه‌کم کتاب خوندم.

یه سریال دیدم واقعا یه دیالوگ خوب داشت. پسره از دختره پرسید که بزرگترین ترسش چیه و دختره گفت:

I think I'm realizing an even bigger fear. It is... that I will become emotionally dependent on a guy who will one day realize that I'm too much and break my heart.

و دقیقا همین!

عروسی خاله نزدیکه. هفته دیگه‌ست یعنی. نمیدونم چرا هیچ ذوقی ندارم. البته اینم بی‌تاثیر نیست که اصلا من چرا باید ذوق داشته باشم=))

بعد که اومدم دیدم قبلا توی وبلاگم نوشتم که عید میخوام لگو درست کنم. راستش خیلی دوست داشتم ولی حقیقتاً پول نداشتم لگو بخرم:)) نشد دیگه.

دانشگاه هم خوبه. دو تا میان ترم دادم که خداروشکر بخیر گذشتن و نمره‌هامم خوب شد. ایشالا که بتونم معدل خیلی خوبی بگیرم این ترم.

دوست دارم این روزا با کسی حرف بزنم. ولی خب کسی نیست. یعنی دیگه حس میکنم هیچ‌کس اونقدر حوصله‌مو نداره و خب حق هم دارن.

با کیمیا و سروش یا ص. هم هیچ ارتباطی ندارم. عملاً هیچ خبری هم ازشون ندارم. که خب درگیر زندگی خودشونن. فقط امیدوارم حال‌شون خوب باشه.

درد و غمم هنوز توی روزام باهام هست. یه وقتایی میتونم گریه کردن رو بذارم برای بعداً و یه وقتایی هم موفق نمی‌شم راستش.

یه وقتایی توی خیابون به دخترا نگاه میکنم و راستش به این فکر میکنم کاش زندگیم اینجوری بود:)) یعنی اینجوری که خیلی پرنسس‌طور زندگی کنی، خرید بری، آرایشگاه بری، ناخوناتو درست کنی و این‌ها.

البته ناشکری نمی‌کنم واقعا. خداروشکر همینقدرم داریم راستش. ولی خب بعضی وقتا بهش فکر میکنم.

خیلی وقته مسافرت نرفتم و خیلی خیلی دلم میخواد که برم اما خب راستش پولش رو ندارم. و با امتحانای پایان ترم دیگه وقتش رو هم ندارم. البته اینجوری نیست که همش مسافرت برم مثلا:)) منظورم در حد همون مشهد رفتن و دیدن چند تا آدم و کافه رفتنه.

میشه یه چیز دیگه هم بگم؟

من خیلی به این فکر میکنم که رابطه لانگ چقدر میتونه برام خوب باشه. البته یعنی لانگی که واقعا در نهایتش یه هدفی باشه قطعا. آخه میدونی؟ دلم میخواد مثلا یه مدت کار کنم، با یه سری چیزا تنها بمونم و بعد هر چند وقت یبار همو ببینیم و خوش بگذرونیم. میدونی؟ خیلی مسخره‌ست شاید. ولی حس میکنم برای من خوبه. شاید برای هیچکس دیگه نباشه.

دوباره دارم میرم کلاس رانندگی. ایشالا بتونم این دفعه تمومش کنم و بگیرم. واقعا خیلی هم پولش شد.

اگه بخوام از روز‌هام بنویسم، فعلا یه کار پروژه‌ای دارم و گاهی اوقات برای اون جلسه‌ای چیزی میرم. با کارآموزم هم ارتباطم بیشتر شده. دختر خوبیه واقعا.

دلم آدم جدید هم میخواد. ولی خب نیست کسی. کاریش نمیشه کرد.

من موندم. من موندم و روایت می‌کنم تا روزی که زنده‌ام.

شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۵ سبا

1313

بچه‌تر که بودم دو تا وبلاگ داشتم. توی یکی همش چیزای خیلی فاخر می‌نوشتم:)) اون یکی رو هم برای تست نگه میداشتم.

بعد یادمه اون موقع‌ها قالب‌های مژگان بود، templates world بود. مثلا دغدغه‌م این بود خب الان این به وبلاگم میاد یا نه؟:)) یا مثلا اینکه کدوم کد پخش موسیقی رو بذارم از ملودیک که فاخر و زیبا باشه:)

یا نمیدونم کد بارش برف در وبلاگ:)) کد قفل کردن کلیک راست:))

چه دنیایی داشتم.

پنجشنبه ۷ خرداد ۱۴۰۵ سبا

1312

خیلی دلم میخواد بیام اینجا بنویسم. از صبح چند بار هم تلاش کردم ولی انگار کلمه‌ای ندارم.

خودم رو نمیشناسم رو واقعی گفتم. نمی‌دونم واقعا دارم چیکار میکنم. اگر هم کاری میکنم راستش واقعا مطمئن نیستم که درست باشه.

پنجشنبه ۷ خرداد ۱۴۰۵ سبا
© سـبـا نـوشـت