سـبـا نـوشـت

1317

امشب به یگانه یه چیزی گفتم که فکر کنم اولین بار بود که این حرف رو به زبون آوردم.

گفتم من واقعا دارم بزرگترین کابوسم رو زندگی میکنم. من بزرگترین کابوسم این بود که برگردم از دانشگاه و مجبور باشم که اینجا زندگی کنم، نه تنها توی این خونه، بلکه توی این شهر.

و دقیقا همین هم شد!

یه زمانی خانوم ج. بهم میگفت تو باید برمیگشتی، باید برمیگشتی و اینجا درسی رو میگرفتی و تا اون رو نگیری، نمیتونی از اینجا بری.

ای کاش همینجور باشه.

واقعا من همه ترسم اون سال‌ها این بود که مجبور شم برگردم اینجا. و الان دقیقا وسط بزرگترین ترسم هستم.

یکشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۵ سبا
© سـبـا نـوشـت