سـبـا نـوشـت

1093

خب دیگه تموم شد. دیگه نباید استرس بکشم. بدترین چیزی که میتونست اتفاق بیفته هم اتفاق افتاد. بعد از این چی میشه؟ نمیدونم. شاید هیچکس نمیدونه.

خدا بهم رحم کنه فقط. نمیدونم. واقعا دیگه هیچی نمیدونم.

پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۴۰۲ سبا

1092

این که باید برگردم خونه از همه چیز دردناک‌تره. بهش که فکر میکنم واقعا گریه‌م میگیره.

کاش چاره‌ای داشتم.

شنبه ۲۶ فروردین ۱۴۰۲ سبا

1091

میدونم که خیلی مهم و ارزشمنده که الان حداقل خانواده‌م رو پشتم دارم، چون اگه نداشتم واقعا دیگه هیچی نداشتم.

ولی گاهی اوقات دوست داشتم که از لحاظ احساسی بیشتر حمایتم میکردن. بیشتر حواسشون به احساساتم بود. چون اونا برای من ارزشمنده. نمیدونم. چی بگم.

پنجشنبه ۲۴ فروردین ۱۴۰۲ سبا

1090

نمیدونم چیکار میکنم.

دوشنبه ۲۱ فروردین ۱۴۰۲ سبا

1089

وقتی که اینقدر همه بیرون رفتنامو دارم کنسل میکنم مشخصه که حالم اصلا خوب نیست. دنیا به آخر نرسیده. این رو همش به خودم میگم. ولی خب. یه بخشی از وجودم همش میگه مطمئنی؟

دوشنبه ۲۱ فروردین ۱۴۰۲ سبا

1088

نمیتونستم اینجا بنویسم اصلا. و نمیدونم الانم میتونم بنویسم یا نه. ولی دیگه اتفاق افتاده چیکار کنم؟

نمیخوام برگردم. خودمم میدونم. هیچ‌وقت نمیخواستم برگردم. ولی حالا چیکار کنم؟ نمیدونم. چی بگم.

باید برگردم دیگه.

حالم خوب نیست. اصلا. سیگار زیاد میکشم. نباید بکشم.

دلم میخواد بمیرم.

همه میگن اشتباه کردی و خب اوکیه. خوبه که حداقل اینقدر پشتم هستن. اما مطمئنم با رفتارهاشون نابودم میکنن. حق هم دارن. شاید من هم اگه بودم همین واکنش رو نشون میدادم.

از این بدم میاد که دوباره دارم تمام چیزایی رو تجربه میکنم که اون سال تجربه کردم. ناراحتی، افسردگی، تحقیر، بدبختی. همه اینا دوباره برگشته و خب اذیتم میکنه. نمیخوام دیگه وجود داشته باشم که اینا رو حس کنم. ولی خب هستم.. مثل این که هنوزم قرار هست باشم. متنفرم از این حس.

یکشنبه ۲۰ فروردین ۱۴۰۲ سبا

1087

امروز باهاش رفتم بیرون. رفتیم خانه تجربه، سیگار کشیدیم، حرف زدیم، بعد رفتیم یه جا و پپرونی خوردیم. برام اسنپ گرفت و ساعت 12 برگشتم خونه. حس خوبی بود. بعد مدت‌ها. کاش بشه..

یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۴۰۲ سبا

1086

کاش دنیا تموم شه. متوقف شه. کاش من نباشم.

جمعه ۱۱ فروردین ۱۴۰۲ سبا

1085

امروز اومدم. حالا بحث مجازی شدن تا آخر ماه رمضون شده. واقعا نمیدونم اگه بشه باید چیکار کنم! بدبخت میشم به معنی واقعی کلمه. نمیتونم برگردم خونه، نمیتونم اینجا بمونم، نمیدونم باید چیکار کنم. وضعیتم هم که مشخص نیست. سحر میگه به خاطر چیزی که نمیدونی قراره چی بشه گریه نکن. پس چیکار کنم؟ خودمم نمیدونم. فقط میگذرونم، میخوابم و دوباره بلند میشم. کاش میتونستم خودم رو بکشم. کاش میشد امشب توی خواب بمیرم. کاش قرصی داشتم که به درد میخورد که بمیرم.

جمعه ۱۱ فروردین ۱۴۰۲ سبا

1084

امروز رسیدم مشهد. با قطار اومدم. جدای از اسنپ مزخرفی که گیرم اومد.. یعنی رسیدم کلی گریه کردم. یه حس عجیب غریبی دارم. قاعدتاً نباید اینقدر زود میومدم! نمیدونم اصلا زود اومدم چیکار کنم. هیچکس هم نیست. کفش جدیدم هم پشت پامو زخم کرده و لیترلی هر قدمی که برمیدارم میخوام گریه کنم. کاش میشد امشب بخوابم و برای همیشه بمیرم. همینجا تموم شم.
جمعه ۱۱ فروردین ۱۴۰۲ سبا

1083

امروز با زهرا رفتیم بیرون. یه جا رفتیم که جالب بود:)) قلیون و سینی مزه و چای گرفتیم. خیلی خوشم اومد ازش:) حرف هم زدیم. لیترلی تنها دلیلی که هنوز خودکشی نکردم وجود زهراست. قلیون هم جالب بود. اما ترجیحم سیگاره همچنان.

چهارشنبه ۹ فروردین ۱۴۰۲ سبا

1082

دیروز رفتیم میمند. خیلی جای جالبی بود واقعا دوست‌داشتنی بود.

دوشنبه ۷ فروردین ۱۴۰۲ سبا

1081

بیست و دو ساله شدم:) امیدوارم امسال بهتر باشه.

دوشنبه ۷ فروردین ۱۴۰۲ سبا

1080

21 سالگی واقعا دوست‌داشتنی نبود. خوشحالم که تموم شد. امیدوارم بهتر باشه امسال.

جمعه ۴ فروردین ۱۴۰۲ سبا

1079

توی سال جدید دلم میخواد که کتاب بیشتر بخونم و فیلم هم بیشتر ببینم. چرا؟ نمیدونم چون به نظرم تجربه‌های جالبی‌ن.

سه شنبه ۱ فروردین ۱۴۰۲ سبا

1078

خوش اومدی، خوش اومدی بهار جون:)

سه شنبه ۱ فروردین ۱۴۰۲ سبا
© سـبـا نـوشـت