1093
خب دیگه تموم شد. دیگه نباید استرس بکشم. بدترین چیزی که میتونست اتفاق بیفته هم اتفاق افتاد. بعد از این چی میشه؟ نمیدونم. شاید هیچکس نمیدونه.
خدا بهم رحم کنه فقط. نمیدونم. واقعا دیگه هیچی نمیدونم.
خب دیگه تموم شد. دیگه نباید استرس بکشم. بدترین چیزی که میتونست اتفاق بیفته هم اتفاق افتاد. بعد از این چی میشه؟ نمیدونم. شاید هیچکس نمیدونه.
خدا بهم رحم کنه فقط. نمیدونم. واقعا دیگه هیچی نمیدونم.
این که باید برگردم خونه از همه چیز دردناکتره. بهش که فکر میکنم واقعا گریهم میگیره.
کاش چارهای داشتم.
میدونم که خیلی مهم و ارزشمنده که الان حداقل خانوادهم رو پشتم دارم، چون اگه نداشتم واقعا دیگه هیچی نداشتم.
ولی گاهی اوقات دوست داشتم که از لحاظ احساسی بیشتر حمایتم میکردن. بیشتر حواسشون به احساساتم بود. چون اونا برای من ارزشمنده. نمیدونم. چی بگم.
نمیدونم چیکار میکنم.
وقتی که اینقدر همه بیرون رفتنامو دارم کنسل میکنم مشخصه که حالم اصلا خوب نیست. دنیا به آخر نرسیده. این رو همش به خودم میگم. ولی خب. یه بخشی از وجودم همش میگه مطمئنی؟
نمیتونستم اینجا بنویسم اصلا. و نمیدونم الانم میتونم بنویسم یا نه. ولی دیگه اتفاق افتاده چیکار کنم؟
نمیخوام برگردم. خودمم میدونم. هیچوقت نمیخواستم برگردم. ولی حالا چیکار کنم؟ نمیدونم. چی بگم.
باید برگردم دیگه.
حالم خوب نیست. اصلا. سیگار زیاد میکشم. نباید بکشم.
دلم میخواد بمیرم.
همه میگن اشتباه کردی و خب اوکیه. خوبه که حداقل اینقدر پشتم هستن. اما مطمئنم با رفتارهاشون نابودم میکنن. حق هم دارن. شاید من هم اگه بودم همین واکنش رو نشون میدادم.
از این بدم میاد که دوباره دارم تمام چیزایی رو تجربه میکنم که اون سال تجربه کردم. ناراحتی، افسردگی، تحقیر، بدبختی. همه اینا دوباره برگشته و خب اذیتم میکنه. نمیخوام دیگه وجود داشته باشم که اینا رو حس کنم. ولی خب هستم.. مثل این که هنوزم قرار هست باشم. متنفرم از این حس.
امروز باهاش رفتم بیرون. رفتیم خانه تجربه، سیگار کشیدیم، حرف زدیم، بعد رفتیم یه جا و پپرونی خوردیم. برام اسنپ گرفت و ساعت 12 برگشتم خونه. حس خوبی بود. بعد مدتها. کاش بشه..
کاش دنیا تموم شه. متوقف شه. کاش من نباشم.
امروز اومدم. حالا بحث مجازی شدن تا آخر ماه رمضون شده. واقعا نمیدونم اگه بشه باید چیکار کنم! بدبخت میشم به معنی واقعی کلمه. نمیتونم برگردم خونه، نمیتونم اینجا بمونم، نمیدونم باید چیکار کنم. وضعیتم هم که مشخص نیست. سحر میگه به خاطر چیزی که نمیدونی قراره چی بشه گریه نکن. پس چیکار کنم؟ خودمم نمیدونم. فقط میگذرونم، میخوابم و دوباره بلند میشم. کاش میتونستم خودم رو بکشم. کاش میشد امشب توی خواب بمیرم. کاش قرصی داشتم که به درد میخورد که بمیرم.
امروز با زهرا رفتیم بیرون. یه جا رفتیم که جالب بود:)) قلیون و سینی مزه و چای گرفتیم. خیلی خوشم اومد ازش:) حرف هم زدیم. لیترلی تنها دلیلی که هنوز خودکشی نکردم وجود زهراست. قلیون هم جالب بود. اما ترجیحم سیگاره همچنان.
دیروز رفتیم میمند. خیلی جای جالبی بود واقعا دوستداشتنی بود.
بیست و دو ساله شدم:) امیدوارم امسال بهتر باشه.
21 سالگی واقعا دوستداشتنی نبود. خوشحالم که تموم شد. امیدوارم بهتر باشه امسال.
توی سال جدید دلم میخواد که کتاب بیشتر بخونم و فیلم هم بیشتر ببینم. چرا؟ نمیدونم چون به نظرم تجربههای جالبین.
خوش اومدی، خوش اومدی بهار جون:)