امروز صبح رفتم امتحان دادم و بعدش عاطفه رو دیدم، بعد قرار شد با نازنین و پویا بریم طرقبه. رفتیم، خیلی قشنگ بود. یهکم عکس گرفتم و بعد دوباره گ.ل کشیدم:)) واقعا عالی. همین که این هفته زنده بمونم واقعا باید کافی باشه.
بعد که کشیدم، یهکم خوب بودم، بعد بچهها داشتن آتیش روشن میکردن، یادمه از اونجا که کاغذ داشتم میدادم از دفترم، یهو همه چیز برام عجیب شد. اومدم نشستم، عاطفه گفت از حالت چشمات اصلا معلومه چتی:)) یهکم نشستم، زمان خیلی دیر میگذشت برام بازم. بعد یه چند لحظه، حسم نسبت به اطراف رو از دست دادم، و یه لحظه حس کردم که مالِ این دنیا نیستم، مالِ این جمع نیستم، این آدما کیان؟ من چرا اینجام؟ بعد با خودم حرف زدم که آروم باش، چیزی نمیشه، کمکم یادت میاد، الان خوب میشه. هیچ اتفاقی قرار نیست بیفته.
واقعا حس میکنم اگر با کسی حرف نزنی واقعا روانی میشی.
بعد بچهها داشتن با همدیگه حرف میزدن، یه لحظه حس کردم که صدای من رو نمیشنون، ریحانه میگه ممکنه که صداشون نزده باشی اصلا:)) بعد گفتم بچهها باهام حرف بزنید. حرف که میزنی خیلی بهتر میشی و خیلی زودتر میای پایین واقعا:)) بچهها زیاد حرف نمیزدن و کلا به خاطر همین شد که خیلی ساعت زیادی رو بالا بودم. تقریبا فکر کنم دو ساعت بیشتر شد، دیگه فکر کن چت هم باشی این زمان چقدر بیشتر برات میگذره.
بعد سوسیس روی آتیش درست کردیم، با قارچ مثلا:)) و خلاصه خوردیم و برگشتیم. ولی واقعا حس عجیبی داشتم. حتی اون لحظه آخر یه لحظه گفتم بچهها من برگشتم:)) واقعا عجیب بود، آخرش یه پنیک هم زدم که اون بد بود یهکم. برگشتن که با پویا برگشتم یه لحظه با خودم فکر میکردم که شاید هنوز هیچکدوم از اینا واقعی نیست و من هنوز خودم رو اونجا جا گذاشتم. شاید من اصلا با اون جمع نبودم، شاید من با یک جمع دیگه بودم و اونا رو فراموش کردم و با این آدما برگشتم و حالا دارم به جای یه آدم دیگه زندگی میکنم. اصلا واقعیت چیه؟ جوابی ندارم. ولی در کل واقعاااا تجربه عجیبی بود. خیلی. خیلی زیاد.
ریحانه میگه که هردفعه از دفعه قبل چتتر میشی، چون دفعه اول مثلا با خودت میگی که نه، مغزم داره مقاومت میکنه، چیزی نمیشه. ولی به مرور مغزت خودش رو بیشتر در اختیارش قرار میده. و این دفعه واقعا عجیب بود. واقعا گیر افتاده بودم توی زمان انگار. گیر افتاده بودم اونجا، و نمیدونستم چی داره میشه.