سـبـا نـوشـت

1118

حالم خوب نیست. حس می‌کنم تمام این سال‌ها یک آدم شکست‌خورده بودم.

بلیط قطار گرفتم برای هفته دیگه و میرم خونه. در حد دو روز ولی خب. دیگه نمی‌تونم. هر‌چند می‌دونم اونا هم کاری برای من قرار نیست بکنن، ولی خب فقط خودم می‌خوام که یه‌کم فرار کنم از وضعیتِ الان.

کاش می‌تونستم یه نقطه بذارم و تموم شم.

سه شنبه ۲۱ آذر ۱۴۰۲ سبا

1117

امروز ساعت 7 بیدار شدم رفتم سلف با ریحانه صبحونه خوردیم، یه چیز جالب این بود که شیر گرم میدادن:> بعدم اومدم سالن مطالعه، عاطفه هم اومد. سئو خوندم و کار کردم. بعدم با عاطفه و ریحانه رفتیم سلف ناهار خوردیم.

یکشنبه ۱۲ آذر ۱۴۰۲ سبا

1116

نمیدونم آخر آذر و حالا مخصوصاً شب یلدا رو برم خونه یا نه. از یه طرف می‌گم آدم مگه چقدر عمر میکنه که شب یلدا کنار خانواده‌ش نباشه، از یه طرف هم می‌گم خب دیگه تموم شده و این آخرین یلدایی هست که دانشجو‌ام. خلاصه که نمی‌تونم تصمیم بگیرم.

یکشنبه ۱۲ آذر ۱۴۰۲ سبا

1115

دیروز فهمیدم که دقیقاً دو ماه دیگه مونده که باید برگردم خونه. نمی‌دونم حالا چجوری بگذره این دو ماه هم. امیدوارم که خوب بگذره، بهتر حداقل.

یکشنبه ۱۲ آذر ۱۴۰۲ سبا

1114

وای یه چند‌تا از پست‌های پارسالم رو خوندم خودم حرصم در اومد از اینکه اینقدر احمق بودم:/

شنبه ۱۱ آذر ۱۴۰۲ سبا

1113

امروز حالم بهتره، فکر می‌کنم دیروز خیلی سخت و طولانی گذشت. الان بهترم. یعنی کاملاً حس می‌کنم که نرمالم.

چقدر عجیب بود. خیلی عجیب. واقعا یک سری چیز‌ها رو که تجربه می‌کنی به نظرم بعد از اون خیلی همه چیز برات متفاوت خواهد بود.

شنبه ۱۱ آذر ۱۴۰۲ سبا

1112

امروز صبح رفتم امتحان دادم و بعدش عاطفه رو دیدم، بعد قرار شد با نازنین و پویا بریم طرقبه. رفتیم، خیلی قشنگ بود. یه‌کم عکس گرفتم و بعد دوباره گ.ل کشیدم:)) واقعا عالی. همین که این هفته زنده بمونم واقعا باید کافی باشه.

بعد که کشیدم، یه‌کم خوب بودم، بعد بچه‌ها داشتن آتیش روشن می‌کردن، یادمه از اونجا که کاغذ داشتم میدادم از دفترم، یهو همه چیز برام عجیب شد. اومدم نشستم، عاطفه گفت از حالت چشمات اصلا معلومه چتی:)) یه‌کم نشستم، زمان خیلی دیر می‌گذشت برام بازم. بعد یه چند لحظه، حسم نسبت به اطراف رو از دست دادم، و یه لحظه حس کردم که مالِ این دنیا نیستم، مالِ این جمع نیستم، این آدما کی‌ان؟ من چرا اینجام؟ بعد با خودم حرف زدم که آروم باش، چیزی نمی‌شه، کم‌کم یادت میاد، الان خوب می‌شه. هیچ اتفاقی قرار نیست بیفته.

واقعا حس می‌کنم اگر با کسی حرف نزنی واقعا روانی میشی.

بعد بچه‌ها داشتن با همدیگه حرف میزدن، یه لحظه حس کردم که صدای من رو نمی‌شنون، ریحانه میگه ممکنه که صداشون نزده باشی اصلا:)) بعد گفتم بچه‌ها باهام حرف بزنید. حرف که میزنی خیلی بهتر میشی و خیلی زودتر میای پایین واقعا:)) بچه‌ها زیاد حرف نمیزدن و کلا به خاطر همین شد که خیلی ساعت زیادی رو بالا بودم. تقریبا فکر کنم دو ساعت بیشتر شد، دیگه فکر کن چت هم باشی این زمان چقدر بیشتر برات میگذره.

بعد سوسیس روی آتیش درست کردیم، با قارچ مثلا:)) و خلاصه خوردیم و برگشتیم. ولی واقعا حس عجیبی داشتم. حتی اون لحظه آخر یه لحظه گفتم بچه‌ها من برگشتم:)) واقعا عجیب بود، آخرش یه پنیک هم زدم که اون بد بود یه‌کم. برگشتن که با پویا برگشتم یه لحظه با خودم فکر می‌کردم که شاید هنوز هیچ‌کدوم از اینا واقعی نیست و من هنوز خودم رو اونجا جا گذاشتم. شاید من اصلا با اون جمع نبودم، شاید من با یک جمع دیگه بودم و اونا رو فراموش کردم و با این آدما برگشتم و حالا دارم به جای یه آدم دیگه زندگی می‌کنم. اصلا واقعیت چیه؟ جوابی ندارم. ولی در کل واقعاااا تجربه عجیبی بود. خیلی. خیلی زیاد.

ریحانه میگه که هردفعه از دفعه قبل چت‌تر میشی، چون دفعه اول مثلا با خودت میگی که نه، مغزم داره مقاومت می‌کنه، چیزی نمی‌شه. ولی به مرور مغزت خودش رو بیشتر در اختیارش قرار میده. و این دفعه واقعا عجیب بود. واقعا گیر افتاده بودم توی زمان انگار. گیر افتاده بودم اونجا، و نمی‌دونستم چی داره می‌شه.

پنجشنبه ۹ آذر ۱۴۰۲ سبا

1111

دیشب با سروش صحبت کردم، امروز صبح زنگ زد با پوریا و کیمیا صحبت کرد یه‌کم.

رفتم دانشکده کلاس مهندسی نرم‌افزار داشتم که خوب بود. فکر کنم تنها کلاس مفیدم از کل این ترم.

فیزیک بعدش خیلی مسخره بود و از وسطش پا شدم. رفتم سلف غذا خوردم، بعد رفتم پیش عاطفه و بعد هم رفتم سالن مطالعه مرکزی.

یه‌کم خوندم، با عاطفه و پویا و سلمان رفتیم ژلاتو. جالب بود ولی معمولی بود حقیقتاً.

بعد برگشتیم و گ.ل کشیدیم:)) تجربه جالبی بود. ساعت 7 و ربع دیگه اومدیم دانشگاه و من رفتم سلف، اینقدر که غذای سلف برام دوست‌داشتنی شده بود:)) فکر کنم برای اینکه بشه توی سلف غذا خورد فقط باید چت کرد:))

بعد دیگه اومدم خوابگاه. یه عالمه فکر با سرعت خیلی زیاد از مغزم رد میشدن، و زمان خیلی خیلی دیر برام می‌گذشت.

تقریباً یکی دو ساعت بعد هم از سرم پرید. ولی حالت سر‌خوشی و جالبی داشت. معتاد نشم فقط:)) راستی سیگار بعد از چتی هم خیلی می‌چسبه:)

سه شنبه ۷ آذر ۱۴۰۲ سبا

1110

امروز صبح می‌خواستم زود بیدار شم که برم سالن مطالعه اما خب خوابیدم. رفتم حموم و رفتم دانشکده غذا خوردم، بعد رفتم سالن مطالعه دانشکده.

بعد کلاسامو رفتم. بعدش هم اومدم سلف خوابگاه و الانم اومدم سالن مطالعه مرکزی.

چقدر روزم تنها گذشت:) می‌تونم با اطمینان کامل بگم که توی دانشکده با یک نفر هم حرف نزدم:)) خیخی.

کاش تو بودی که روزام کمتر تنها می‌گذشت.

من فقط به «تو» عمیق فکر می‌کنم، یه‌جوری که انگار فقط تویی که مهمی. فقط تویی که هستی. دلم فقط برای توئه که عمیقا تنگ میشه. فقط وقتی به تو فکر میکنم اون پروانه‌ها میان توی دلم.من دوست دارم برای تو مهم باشم. تو فکر کنی خوبم. تو نگاهم کنی. تو تحسینم کنی. تو به شوخیام بخندی. «تو».

کاش بودی.

اگه بودی چقدر همه چیز می‌تونست متفاوت و قشنگ‌تر بگذره این روزا.

تاریکم. فردا سراغ من بیا.

یکشنبه ۵ آذر ۱۴۰۲ سبا

1109

امروز. و اما امروز. معمولی اما جالب.

امروز امتحان داشتم، آخر هفته به خاطر همین خیلی خوش نگذشت. صبح آماده شدم رفتم امتحانم رو دادم، بعد رفتم سالن مطالعه دانشکده یه‌کم نشستم، بعد رفتم سلف غذا خوردم، بعد رفتم کتابخونه مرکزی، یه نمایشنامه گرفتم که رؤیا گفته بود، کتاب تصاویر زیبا دوبووار رو هم گرفتم که بخونم.

بعد رفتم سالن مطالعه، یه‌کم ویدیوهای سئو رو نگاه کردم، بعد عاطفه پیام داد که میای بریم آبجو؟ منم که قدرت نه گفتن ندارم:)) رفتیم. اومدن در کتابخونه دنبالم، گرفتیم و رفتیم کوهپارک خوردیم. بد نبود، خوب گذشت.

دیگه شب هم اومدم با زهرا صحبت کردم، با مامان صحبت کردم و همین.

داشتم به این فکر می‌کردم که مگه چند بار دیگه توی زندگیم پیش میاد که عصر توی سالن مطالعه نشسته باشم و یکی پیام بده بگه بریم آبجو؟:)) تموم میشن این روزا هم. انگار که دنبال اینم که ذره ذره این حس‌ها رو سیو کنم، مزه کنم و بذارم زیر زبونم و توی ذهنم بمونه. که بعداً از اینکه این فرصتا دیگه نیستن ناراحت نشم. یکی از ناراحتی‌هام اینه که خونه برم، جداااای از همه چیز، تنها می‌شم. هیچ دوست پایه اینجوری ندارم. و خب این خیلی غم‌انگیزه. نمی‌گم حالا منم خیلی اجتماعی‌ام، ولی اینجور دوستی‌های کوچیک و بدون توقع خوشحالم میکنن. همین.

شنبه ۴ آذر ۱۴۰۲ سبا

1108

اینکه اینجا یه روز تموم میشه و باید برگردم خونه یه چیز کاملاً اجتناب ناپذیره. ولی اینکه الان بهش فکر کنم تا راحت‌تر باهاش کنار بیام اصلا ممکن نیست. به هر‌حال نمی‌تونم هیچ‌جوره باهاش کنار بیام. هیچ‌وقت قرار نیست آسون باشه و بتونم باهاش راحت‌تر کنار بیام. یک چیزیه که اتفاق میفته و به شدت بَده. هیچ چیزی هم آسون‌ترش نمی‌کنه و نخواهد کرد.

به همین خاطر نمی‌دونم باید چیکار کنم یا چجوری بهتر باهاش کنار بیام حتی. به نظرم هیچی بهترش نمی‌کنه واقعا.

شنبه ۴ آذر ۱۴۰۲ سبا

1107

سوگ مادر رو خوندم تموم شد خیلی زیبا بود.

شنبه ۴ آذر ۱۴۰۲ سبا
© سـبـا نـوشـت