1111
دیشب با سروش صحبت کردم، امروز صبح زنگ زد با پوریا و کیمیا صحبت کرد یهکم.
رفتم دانشکده کلاس مهندسی نرمافزار داشتم که خوب بود. فکر کنم تنها کلاس مفیدم از کل این ترم.
فیزیک بعدش خیلی مسخره بود و از وسطش پا شدم. رفتم سلف غذا خوردم، بعد رفتم پیش عاطفه و بعد هم رفتم سالن مطالعه مرکزی.
یهکم خوندم، با عاطفه و پویا و سلمان رفتیم ژلاتو. جالب بود ولی معمولی بود حقیقتاً.
بعد برگشتیم و گ.ل کشیدیم:)) تجربه جالبی بود. ساعت 7 و ربع دیگه اومدیم دانشگاه و من رفتم سلف، اینقدر که غذای سلف برام دوستداشتنی شده بود:)) فکر کنم برای اینکه بشه توی سلف غذا خورد فقط باید چت کرد:))
بعد دیگه اومدم خوابگاه. یه عالمه فکر با سرعت خیلی زیاد از مغزم رد میشدن، و زمان خیلی خیلی دیر برام میگذشت.
تقریباً یکی دو ساعت بعد هم از سرم پرید. ولی حالت سرخوشی و جالبی داشت. معتاد نشم فقط:)) راستی سیگار بعد از چتی هم خیلی میچسبه:)