سـبـا نـوشـت

1092

از امروز می‌نویسم. یک روز معمولی. شاید بهتر باشه بگم یک روزِ پاییزی معمولی.

صبح بیدار شدم و لباسامو شستم، بعد هم آماده شدم رفتم سلف. غذا خوردم، بعد هم رفتم سالن مطالعه کتابخونه مرکزی، ویدئوهای درسا رو نگاه کردم و بعدشم رفتم کلاس.

هوا یه جور خاصی ابری و زیبا بود، هوای بوس و بغل بود. هوایِ تو بغل کسی که دوستش داری هات چاکلت بخوری و تو بغلش جمع شی و مچاله شی بود. نه هوایِ درس خوندن و کلاس رفتن.

نمیدونم دیگه هیچ‌وقت بتونم کسی رو دوست داشته باشم یا نه. شاید اینم آخرین کسی تو این دنیا بود که از من خوشش میومد. که خب باید بگم به درک. من کار میخوام و پول. دیگه چیزی برام مهم نیست. آدم باید بپذیره که شاید اصلاً من دوست‌داشتنی نیستم. همین.

از دانشکده پیاده برگشتم ولی خب هندزفری نداشتم که آهنگ گوش بدم. به زهرا و مامان زنگ زدم جواب ندادن. رفتم سلف، زهرا زنگ زد. باهاش حرف زدم. ولی چیزی نگفتم درمورد اتفاق‌هایی که افتاده. حس می‌کنم گناه داره همش چرت و پرت‌های من رو بشنوه.

برگشتم خوابگاه. به مامان زنگ زدم. دلم چیپس فلفلی خواست یهو. همینه پولام تموم میشه نمیدونم دیگه چرا تعجب هم میکنم تازه.

خیلی غمگینم. غمِ بزرگی من رو فرا گرفته و احاطه کرده. حتی به این فکر کردم که برم خونه. ولی مگه خونه چه خبره؟ هیچی. الکی این همه هزینه میکنی میری و تازه ممکنه حالت هم بدتر بشه. همین. باید از فکر خونه رفتن در بیام. خبری نیست اونجا.

امروز سیگار نکشیدم. دیروز توی دانشکده به خاطر حرف یه نفر گریه کردم. و به ص. پیام دادم. گفت عصر بریم بیرون. رفتیم اثر. اونجا سیگار کشیدم. دلم میخواست دنیا رو توی همون لحظه‌ها متوقف کنم. صد حیف که نشد.. اگر زمان خطی نباشه و هرچیزی که برامون اتفاق افتاده، همین الان هم در حالِ رخ دادنه، من برای خودِ اون لحظه‌ام خوشحالم. چه قدر حالش خوب بود. شاید دیگه هیچ‌وقت اینقدر حالش خوب نباشه. کلی حرف زدیم، خندیدیم، سیگار کشیدیم و شیرکاکائو خوردم. فکر کنم تعریفم از خوشحالی همین باشه.

از یک روز معمولی نوشتم. که بعداً که دلم تنگ شد شاید خوندن همینا هم خوب باشه. مهر 1403 کجام؟ البته اگر زنده باشم. اگر زنده باشم کجام؟ نمیدونم. کاش یه‌کم خوشحال‌تر باشم، کاش یه‌کم کمتر نگران پول باشم - که البته حس می‌کنم این بعیده یه‌کم - ، خلاصه که کاش حالم خوب باشه. کاش کمتر پشیمون باشم و حسرت بخورم. کاش خودمو پیدا کرده باشم، کاش یه نفر که منم دوستش دارم دوستم داشته باشه... چه چیز‌هایِ محال اما شیرین‌ای.

گفتم شیرینی. دلم شیرینی میخواد:( دلم یک چیز خوشمزه می‌خواد. کاش داشتیم. دلم سوپ جو هایی رو میخواد که مامان درست می‌کرد. دلم رول دارچینی‌های مامان رو میخواد. دلم میخواد بخندم. دلم میخواد که یه‌کم خوشگل‌تر بودم شاید کسی دوستم داشت. دلم میخواد با یه پاک‌کن خودم رو از همه جا پاک کنم. چون یک وصله‌ی ناجورم. باید کنده بشم، پاک بشم.

یکشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۲ سبا

1091

دیگه واقعا خیلی وقته که ننوشتم. کل این ماه رو. از یاد اینجا رفته بودم و در کل خیلی چیزا هم پیش اومد.

چی بگم؟ نمیدونم. خیلی چیزا اتفاق افتاده. دوباره برگشتم مشهد. یه زمانی شاید دلم نمیخواست برگردم، ولی الان که به پنج ماهی که خونه بودم فکر میکنم میبینم اتفاقاً دلم نمیخواد که برگردم خونه. که البته یک چیز غیرممکنه. به هرحال باید برگردم یه روز. کاش اون روز زیاد غمگین نباشم.

یه دوره ثبت‌نام کردم، امیدوارم که خوب باشه و بهم یه چیزی یاد بده.

دانشگاه بد نیست، عاطفه رو می‌بینم بعضی روزا، با ص. بیرون رفتم یکی دو بار. صبا رو دیدم. همین.

دارم یکی رو هم می‌بینم که شاید ایده‌آل چند سال پیشم بوده، ولی الان اصلاً خوشحال نیستم و حسی بهش ندارم. نمیدونم بتونم که داشته باشم یا نه، فعلاً که نمیدونم.

چند روز اول که اوکی بودم، ولی راستش این هفته دلم برای خونه تنگ شد، دلم برای بودن کنار مامان بابا و سحر و سمیرا تنگ شد. البته نباید تنگ بشه، هیچ کدوم از چیزایی که فکر میکنم واقعی نیست. به قول سحر بشین درست رو بخون، اینجا خبری نیست. واقعا هم همینه. ولی آدم یه حس دلتنگی عجیبی داره انگار.

خداروشکر که اون بنده خدا رو توی دانشکده نمی‌بینم، واقعا خوشحالم.

کاش چیزایی که برام مهمن خوب بگذرن. دیگه هیچکس رو اولویت بالاتری از کار‌های خودم نمیذارم واقعاً.

جمعه ۲۸ مهر ۱۴۰۲ سبا
© سـبـا نـوشـت