1091
دیگه واقعا خیلی وقته که ننوشتم. کل این ماه رو. از یاد اینجا رفته بودم و در کل خیلی چیزا هم پیش اومد.
چی بگم؟ نمیدونم. خیلی چیزا اتفاق افتاده. دوباره برگشتم مشهد. یه زمانی شاید دلم نمیخواست برگردم، ولی الان که به پنج ماهی که خونه بودم فکر میکنم میبینم اتفاقاً دلم نمیخواد که برگردم خونه. که البته یک چیز غیرممکنه. به هرحال باید برگردم یه روز. کاش اون روز زیاد غمگین نباشم.
یه دوره ثبتنام کردم، امیدوارم که خوب باشه و بهم یه چیزی یاد بده.
دانشگاه بد نیست، عاطفه رو میبینم بعضی روزا، با ص. بیرون رفتم یکی دو بار. صبا رو دیدم. همین.
دارم یکی رو هم میبینم که شاید ایدهآل چند سال پیشم بوده، ولی الان اصلاً خوشحال نیستم و حسی بهش ندارم. نمیدونم بتونم که داشته باشم یا نه، فعلاً که نمیدونم.
چند روز اول که اوکی بودم، ولی راستش این هفته دلم برای خونه تنگ شد، دلم برای بودن کنار مامان بابا و سحر و سمیرا تنگ شد. البته نباید تنگ بشه، هیچ کدوم از چیزایی که فکر میکنم واقعی نیست. به قول سحر بشین درست رو بخون، اینجا خبری نیست. واقعا هم همینه. ولی آدم یه حس دلتنگی عجیبی داره انگار.
خداروشکر که اون بنده خدا رو توی دانشکده نمیبینم، واقعا خوشحالم.
کاش چیزایی که برام مهمن خوب بگذرن. دیگه هیچکس رو اولویت بالاتری از کارهای خودم نمیذارم واقعاً.