سـبـا نـوشـت

1314

اینترنت قطع بود و یه سری چیزا رو نشد اینجا بنویسم.

اول اینکه به قول جیدال یه چهارم قرنُ دیدم بیست‌وپنجم.

وبلاگم فکر میکنم 8 ساله شد:)) واقعا عجیب. از 96 هست اینجا. تازه قبلا از اونم دو تا وبلاگ‌های دیگه‌م بودن و اون داستانای پاک شدن آرشیو ها و اینا پیش اومده بود. ولی حتی یادم میاد که دوستِ وبلاگی داشتم:)) از وقتی اینجارو زدم ولی کامنت‌ها رو بستم. حس نمی‌کنم حتی ذره‌ای برای کسی جالب باشه که بخواد بخونه. و خب به کسی هم آدرسش رو ندادم.

همش فکر میکردم که داروهای افسردگی‌م قبل از سال دوزشون کم میشه و کم‌کم حتی قطع میشن و کابوس افسردگی بعد از 7 سال پایان پیدا میکنه. اما خب. نشد. و حتی دوز داروهـام زیاد شده. نمیدونم. کاش هیچ‌وقت نمیدونستم افسردگی چیه. فلوکستین چیه، آلپرازولام به چه درد میخوره یا هرچی.

فکر میکنم با خیلی‌ها یعنی خیلی از کسایی که می‌شناختم ارتباطم قطع شده. حالا چه به واسطه قطعی اینترنت و چه اینکه خودمم فاصله گرفتم از آدم‌ها. و نمیدونم چرا.

اینکه توی محل کار قبلی‌م واقعا داشتم اذیت میشدم و چقدر حس بدی بهم میداد. و روز 15 فروردین استعفا دادم و برای همیشه اومدم بیرون. اما دوستی‌م با کارآموزی که توی شرکت داشتم ادامه پیدا کرد.

با ص. دیگه عملاً هیچ ارتباطی ندارم. حتی تولدم رو هم تبریک نگفت. خب شاید دوست نداره ارتباطی داشته باشیم. نمی‌دونم چرا. ولی خب.

سریال دیدم، یه‌کم کتاب خوندم.

یه سریال دیدم واقعا یه دیالوگ خوب داشت. پسره از دختره پرسید که بزرگترین ترسش چیه و دختره گفت:

I think I'm realizing an even bigger fear. It is... that I will become emotionally dependent on a guy who will one day realize that I'm too much and break my heart.

و دقیقا همین!

عروسی خاله نزدیکه. هفته دیگه‌ست یعنی. نمیدونم چرا هیچ ذوقی ندارم. البته اینم بی‌تاثیر نیست که اصلا من چرا باید ذوق داشته باشم=))

بعد که اومدم دیدم قبلا توی وبلاگم نوشتم که عید میخوام لگو درست کنم. راستش خیلی دوست داشتم ولی حقیقتاً پول نداشتم لگو بخرم:)) نشد دیگه.

دانشگاه هم خوبه. دو تا میان ترم دادم که خداروشکر بخیر گذشتن و نمره‌هامم خوب شد. ایشالا که بتونم معدل خیلی خوبی بگیرم این ترم.

دوست دارم این روزا با کسی حرف بزنم. ولی خب کسی نیست. یعنی دیگه حس میکنم هیچ‌کس اونقدر حوصله‌مو نداره و خب حق هم دارن.

با کیمیا و سروش یا ص. هم هیچ ارتباطی ندارم. عملاً هیچ خبری هم ازشون ندارم. که خب درگیر زندگی خودشونن. فقط امیدوارم حال‌شون خوب باشه.

درد و غمم هنوز توی روزام باهام هست. یه وقتایی میتونم گریه کردن رو بذارم برای بعداً و یه وقتایی هم موفق نمی‌شم راستش.

یه وقتایی توی خیابون به دخترا نگاه میکنم و راستش به این فکر میکنم کاش زندگیم اینجوری بود:)) یعنی اینجوری که خیلی پرنسس‌طور زندگی کنی، خرید بری، آرایشگاه بری، ناخوناتو درست کنی و این‌ها.

البته ناشکری نمی‌کنم واقعا. خداروشکر همینقدرم داریم راستش. ولی خب بعضی وقتا بهش فکر میکنم.

خیلی وقته مسافرت نرفتم و خیلی خیلی دلم میخواد که برم اما خب راستش پولش رو ندارم. و با امتحانای پایان ترم دیگه وقتش رو هم ندارم. البته اینجوری نیست که همش مسافرت برم مثلا:)) منظورم در حد همون مشهد رفتن و دیدن چند تا آدم و کافه رفتنه.

میشه یه چیز دیگه هم بگم؟

من خیلی به این فکر میکنم که رابطه لانگ چقدر میتونه برام خوب باشه. البته یعنی لانگی که واقعا در نهایتش یه هدفی باشه قطعا. آخه میدونی؟ دلم میخواد مثلا یه مدت کار کنم، با یه سری چیزا تنها بمونم و بعد هر چند وقت یبار همو ببینیم و خوش بگذرونیم. میدونی؟ خیلی مسخره‌ست شاید. ولی حس میکنم برای من خوبه. شاید برای هیچکس دیگه نباشه.

دوباره دارم میرم کلاس رانندگی. ایشالا بتونم این دفعه تمومش کنم و بگیرم. واقعا خیلی هم پولش شد.

اگه بخوام از روز‌هام بنویسم، فعلا یه کار پروژه‌ای دارم و گاهی اوقات برای اون جلسه‌ای چیزی میرم. با کارآموزم هم ارتباطم بیشتر شده. دختر خوبیه واقعا.

دلم آدم جدید هم میخواد. ولی خب نیست کسی. کاریش نمیشه کرد.

من موندم. من موندم و روایت می‌کنم تا روزی که زنده‌ام.

شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۵ سبا
© سـبـا نـوشـت