1167
امروز همش توی فکر اینم که برای چی اینقدر زود اومدم خونه؟:( من که میتونستم حداقل تا آخر اسفند بمونم. این چه کاری بود؟
واقعا خودم رو درک نمیکنم. ولی از اون طرف هم میگم بالاخره که باید میومدم... میدونی؟ بالاخره اون داستان باید یه جایی تموم میشد و آخرش هم این بود.
ولی نمیدونم. خیلی غمگینم این روزا. و همش احساس میکنم که لبهی یه پرتگاهم. پرتگاهی که اگه حواسم نباشه و پرت شم، باز به دورهی افسردگی شدیدی میرسم. باز دارو. باز اینکه هیچی خوب نمیشه. میدونی؟ انگار خودم رو به زور نگه داشتم.
یکشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۲ سبا