سـبـا نـوشـت

1143

دیشب که به عاطفه گفتم، جاجم نکرد. سرزنشم نکرد. حتی گفت خودت هم الان خودت رو جاج نکن.

صبح اومد پیشم:( بعد رفت و عصر با هم رفتیم کافه.

عکس گرفتیم، حرف زدیم، پیاده‌روی کردیم.

دلم می‌خواست تو همین لحظه‌ها تموم شم. نقطه پایانم همینجا باشه.

بارها به این موضوع فکر کردم. اون روز که توی برف با عاطفه سیگار می‌کشیدیم، امروز، وقتایی که باهاش وقت می‌گذرونم. دوست دارم دنیا همونجا تموم شه، عمرم تموم شه، چون حداقل می‌دونم که خوشحال مُردم.

از رفتنِ این آدم از زندگیم بیشتر از هرچیز دیگه‌ای ناراحت می‌شم.

شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۲ سبا
© سـبـا نـوشـت