1140
داره برف میاد. همهجا سفید شده. خوشحال نیستم. پیاماسم. تنهام. پول ندارم. قسط این ماهم مونده. با اینکه پول ندارم ولی بازم دلم میخواد شومیز مشکی بخرم. البته که تقریبا هیچی پول ندارم چون که غذا هم نمیده دانشگاه این روزا. از تخممرغ خوردن خستهم، واقعا بدمزهست. برف میاد، دلم میخواد برم بیرون. خیلی قشنگه. هیچکس نیست که باهاش برم بیرون. البته نباید هم برم بیرون، چون پروژههام رو تحویل ندادم. تقریبا هیچی هم بلد نیستم که بزنم و سریع تموم شن. فقط دارم چرت و پرت براشون تفت میدم. یکی از نمرههامو زدن و خب خیلی کمه. به استادش پیام هم دادم و سین نکرد. نمیدونم چیکار کنم. نباید این ترم مشروط شم. اگر مشروط شم بیچاره میشم.. فکر کنم بیچاره شدم.. نمیدونم چیکار کنم. دلم هیچی نمیخواد. نه هدفی، نه پولی، نه کسی که دوستم داشته باشه، نه هیچی. والا چی بگم. غر نمیزنم و شکایت هم نمیکنم البته. فقط دلم خواست اینارو اینجا بنویسم.
میدونم که همه چیز درست میشه، یا حداقل بهتر میشه.