سـبـا نـوشـت

1074

به کسی که دستش از همه‌جا کوتاه بشود می‌گویند: برو سرت را بگذار و بمیر. اما وقتی که مرگ هم آدم را نمی‌خواهد، وقتی که مرگ هم پشتش را به آدم می‌کند، مرگی که نمی‌آید و نمی‌خواهد بیاید. همه از مرگ می‌ترسند، من از زندگی سمج خودم. چقدر هولناک است وقتی که مرگ آدم را نمی‌خواهد و پس می‌زند.

نه، کسی تصمیم به خود‌کشی نمی‌گیرد،‌ خود‌کشی با بعضی‌ها هست. در خمیره و سرشت آن‌هاست، نمی‌توانند از دستش بگریزند. این سرنوشت است که فرمانروایی دارد. ولی در همین حال این من هستم که سرنوشت خودم را درست کرده‌ام، حالا دیگر نمی‌توانم از دستش بگریزم. نمی‌توانم از خودم فرار بکنم. چه می‌شود کرد؟

طاقت جنون دیگری را ندارم. به جایی می‌روم که شاید پایانی نداشته باشد و عدم محض باشد و هیچ به خاطرم خطور هم نمی‌کند که به بهشت بروم. هیچ نمی‌دانم به کجا دارم می‌روم. همین‌قدر که می‌دانم به جایی می‌روم که نام و نشانی ندارد هم کافی است.

- بخشی از نامه خودکشی صادق هدایت.

شنبه ۶ خرداد ۱۴۰۲ سبا
© سـبـا نـوشـت